تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
شمس الدين اتابك ايلدگز و نصرت الدين خاصبك بن آق سنقر صاحب مراغه ببرند . گمان كرد كه كشتن خاصبك موجب شگفتى و بيم اميران مىشود و آنان سرانجام گردن‌كشى و طغيان بر سلطان را مىبينند و مىفهمند كه طاقت مخالفت ندارند . چون سر خاصبك به اميران رسيد از حال و مآل كار وى بيمناك شدند و پيمان‌شكنى سلطان آنانرا خسته و اندوهناك كرد و گفتند : « به شخص بزرگى حمله‌اى بزرگ شد . از شخصى نجيب و بزرگوار كار مردم فرو مايه سر زد كه سزاوار ملامت است . آيا به سوگند سلطان خاصبك اعتماد و اطمينان نداشت ؟ آيا پيمان سلطان را ريسمان محكم نشمرد ؟ اگر اين سلطان گرامى فرزند پادشاهان بزرگوار به چنين جنايتها دست مىزند و مانند اين مصيبت‌هاى بزرگ را كوچك و ناچيز مىشمرد . حقيقة سوكى بزرگ است و نااميدى بر اميد چيره است . مصيبت بزرگ و بلا بزرگتر مىباشد . » دو امير از سلطان محمد كنار كشيدند و سرزنش وى را متحمل شدند و به وى پيام دادند : « گمان ميكنى كه كارى درست انجام دادى در صورتى كه اشتباه كردى . هيچ دلى به تو مطمئن نخواهد شد . اگر به ما اطمينان مىدهى قطعا به واسطه سوگند مىدهى يعنى همان سوگندى كه براى خاصبك به زبان آوردى . همان‌طور كه در پيمان با وى خلاف كردى با ما هم خلاف خواهى كرد . » ما با تو كارى نداريم . ترا هم با ما بحثى نيست .