با ريزش و بخشش است . محمد . بزرگوارى است كه پيراهن و عباى او به دريائى لبريز و قله كوهسار يذبل وابستهاند . »
مؤلف گفت : درين ايام من در بغداد به تحصيل دانش فقه مشغول بودم اتفاقا به موصل رفتم در ماه ذى قعده سال 542 .
پس نزد جمال الدين دو روز جمعه در مسجد جامع حاضر شدم .
در حضور جمال الدين با فقيهان در دو مسأله صحبت كردم . از اشعارى كه در مدح جمال الدين گفتهام قصيدهاى است كه اول آن اين ابياتست . اين قصيده يادگار اوائل شاعرى من مىباشد :
« بار بربستند و قصد كوچ كردند . من گمان كردم كه شترها را از ما برگرداندند نه روىها را . رفتند درحالىكه از صبح كناره افق روشن بود .
چون زمان وصال تغيير كرد زمانه نيز دگرگون شد و صبح روشن در نظر شب تاريك شد .
اى دوستان من . آيا در مردم دوستى هست كه با وجود او دل را از غصهها خالى كنم . اگر سينهام را از حسودم شفا ندهم و به دشمنانم مرضى سخت نهچشانم .
پس از علم و ادبم به مقصود نرسم و از نژاد و خاندانم به آرزو و آمال برخورد ننمايم .
همچنين شتران مرا به سوى شما نياورد و دوست سيد و آقاى ما جمال - الدين نيستم . چه بسيار گويندهاى كه مىگفت آيا در دنيا غير از جمال الدين بخشنده و كريمى هست ؟ پس من گفتم نيست و سوگند به جان ابو العلا نيست كه نيست . »
مؤلف گفت : جمال الدين در بخشش به واردهاى تنها قانع نبود بلكه بارهاى هدايا و بخشش او در شهرهاى مختلف نيز روان بود . در هر شهرى
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٥٣