مشغولند . آنان را منع و توبيخ كرد . مستى مانع آمد كه با آنان حرف بزند .
سر خود را به عنوان تهديد حركت داد و با زبانى كه از مستى قادر به حرف زدن نبود جوانان را ترساند .
ندانست كه حركت دادن سر علت بريدن آن مىشود و محاصره او بر قلعه كه بلاى قلعهنشينان بود خاتمه زندگى و موجب از ريشه در افتادن خود اوست .
سپس بزرگ جوانان در حالى كه دوستانش ساكن و ساكت بودند به كار پرداخت . اسم اين جوان يرنقش بود . زنگى را در رختخوابش خواباند و او را در خواب سر بريد و حمايت و بازداشتن ديگران سودى نكرد .
يرنقش انگشترى زنگى را برداشت و بيرون شد . چون خدمتكار و از نزديكان زنگى بود كسى به وى شكى نكرد او هم اسب نوبتى را سوار شد و چنين وانمود كه در پى كار مهمى مىرود .
قلعهنشينان در بدترين و تنگترين تنگناها قرار داشتند و همه آنان از شدت و تنگى محاصره به جان رسيده بودند . خدمتكارى بر آنان وارد شد و ماجرا را حكايت كرد . كشته شدن زنگى از قلعه منتشر شد . مردم همه بيمناك شدند و با سلاح بر اسب بر نشستند .
اين شب را تا صبح مواظب كار خود بودند . برخى از آنان به سراپرده وزير جمال الدين محمد بن على بن ابى منصور ازدحام كردند و تيراندازى نمودند و اضطرابى ايجاد ساختند . پس جمعى از اميران به حمايت وزير برخاستند و وزير را در رايزنى شريك كردند كه بايد فرزند زنگى يعنى نور الدين محمود براى نگهدارى سرحدهاى اسلامى به سرعت به شام برود .
دوستان همراه او شدند همچنين بزرگان و اميران شام مساعدت
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٤٨