ديد دانست كه بوزابه و عباس از يكديگر جدا مىشوند و آنان وعده دادهاند كه بازگردند . پس با سپاه به شهر سجاس به همراهى جاولى به سرعت حركت كرد . سلطان به جاولى گفت :
( تو پشت سر بوزابه برو سپاه و شوكت همراه اوست . عقيده من اينست كه منهم براى كوبيدن عباس به رى بروم . )
جاولى به همدان رفت و سلطان مسعود قصد رى كرد و از سرچشمه رى سيراب شد و با سعادت طالع از استعمال شمشير بىنياز گرديد . شاهزاده سليمان برادرش را گرفت و در قلعه « سرجهان » محبوس ساخت و آنچه را كه به احتمال و پرهيز سخت مىدانست آسان ديد . چون بوزابه دريافت كه جاولى آمد همدان را رها كرد و فرار نمود خزينهها و اسباب سنگين خود را به جا نهاد و رفت . جاولى پشت سر بوزابه به تنهائى حركت كرد و پس از قطع مراحل دور به بوزابه نزديك شد . چون به وى نزديك شد به وى نيكوئى كرد و گفت ( من امروز را كه بر وى نيكوئى كردم و دست از وى باز داشتم يك حقى بر گردن او ثابت كردم كه در صورت احتياج فردا او به من در مقابل اين حق نيكوئى خواهد كرد . اين سلطان مورد اطمينان نيست و به پيمانهايش نمىتوان اميدوار بود . . . به ياد آورد مكر و بيوفائى سلطان را در حق برادرش شاهزاده سليمان . بوزابه در حال شكست و فرار گونهاى بود . جاولى به وى نامهاى نوشت كه مضمونش چنين بود :
( من دوست و موافق تو هستم خريدار دوستى تو مىباشم . از جماعت و اطرافيان تو گرديدم و اينجا براى جنگ با تو نيامدهام . )
بوزابه به گفتار جاولى اعتماد كرد و به قاصد وى بخششى كرد كه او با دست پر بازگشت . گفتارى نيكو به كار برد و طورى دوستانه پاسخ نامه نوشت كه دشمنان از مضامين آن به سر بر زمين افتادند . گفته بود :
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٣٩