تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
سلطان و جاولى بعد ازين قضايا همواره در سوارى و دور از سپاه يكديگر را ملاقات مىكردند . جاولى به سلطان گفت : ( اگر مىخواهى كه من در امنيت باشم از من دور باش و بگذار مرا كه با سپاهيانم به سوى دشمنانت بروم و حق نعمت‌هاى ترا بيادشان آورم پس اگر آمدند آنان را مىپذيرم و اگر سرباز زدند با آنان نبرد مىكنم . اگر پيروى كردند آنان را خوشحال مىكنم و اگر فرار نمودند آنان را دنبال خواهم كرد . ) سلطان از جاولى دلجوئى كرد و پوزش خواست و از جريان تصميم اميران نسبت به جاولى طلب عفو نمود . حكم جاولى در گشودن و بستن كارها و امور اقطاع و سپاه روان شد . مقرر گرديد كه اميران به امر و فرمان وى باشند . دل جاولى ازين لطف سلطان مسرور و شادمان شد . جاولى به شاهزاده سليمان نامه نوشت و او را گول زد . سليمان را از ادامه اقامت در ميان مخالفان سلطان باز داشت و او را به سوگند سلطان مطمئن ساخت . با شخصى امين امان نامه‌اى براى سليمان فرستاد و او نيز از جماعت دورى گزيد و ارتباط خود را با آنان قطع كرد . همچنين خوارزمشاه يوسف و برادرش رسيدند . چون مورد توجه بزرگان و اعيان كشور بودند پذيرفته شدند . چون بوزابه و عباس اشكال كارى كه در انديشه‌اش بودند و سختى آن را و پراكندگى سپاهى كه جمع كرده بودند دريافتند از يكديگر به اميد بازگشتن و اجتماع جدا شدند . يكديگر را وداع گفتند درحالىكه پيمانى از دل و جان بسته بودند . هريك از آن دو به شهر خود به قصد بازگشتن بار ديگر برفتند . در افق خود غروب كردند تا دوباره طلوع نمايند . سلطان هنگامى كه برادرش سليمان را مستظهر به نوشته‌ها در كنارش