درين هنگام امير جاولى عزم سفر به همدان كرد تا در مقابل امرائى كه بر سلطان چيره شده و خروج كرده بودند حركت كند . پس راه را به علت نزول برف بسته ديد ناچار با تمام سپاهش در آذربايجان مقيم شد و اراده داشت كه به محض تمام شدن زمستان و آب شدن برفها حركت كند .
پىدرپى نامههاى جاولى در بغداد به سلطان مىرسيد كه در آنها استدعاى حركت و رفتن سلطان به آذربايجان شده بود . سلطان در بغداد همچنان در اشتباه بود و به لهو و لعب مشغول بود سرانجام از خواب غفلت بيدار گرديد و به دورانديشى و احتياط مراجعه كرد و دعوت جاولى را اجابت نمود .
قصد كوچ كرد و از راه دربند قرابلى كه مشكلترين و تنگترين راه است به سوى مراغه رفت .
سلطان بر امير جاولى وارد شد و از اجتماع و ازدحام سپاه زيادى در شگفتى شد . قلب سلطان با قدرت و قوى شد .
اطرافيان سلطان به جاولى حسد بردند و نقشه كشيدند كه او را در بند كنند .
فرزند طغايرك با آنكه با جاولى سمت دامادى داشت از مكان و موقعيت جاولى اندوهگين بود . همچنين خاصبك از چيره شدن جاولى انديشمند بود . اميران اتحاد كردند كه در سراپرده سلطان به جاولى حمله كنند . پس جاولى بر حيلهء مكاران آگاه شد . جاولى از آنان احتياط كرد و خود را دور گرفت . مىخواست همانطور كه اميران با وى سخت گرفتند و دشمنى نمودند او نيز تلافى كند ولى برحسب روش خود در شكيبائى و بزرگوارى وارد شد . به سلطان گفت :
( من در راه خيرخواهى تو رهسپرم و سلامت ترا آرزومندم . بعد ازين هيچ مجلسى مرا و ترا در بر نمىگيرد و هيچ دعوتكنندهاى قبول مرا در مقابل دعوت نمىشنود . )
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٣٧