آواز مىخواند . وزيرهائى كه اميران داشتند بر كار اين وزير چيره بودند و به مقامش رسيده بودند . نه حرفش را كسى مىشنيد و نه روش او را پيروى مىكردند . وزير نه مورد سپاسگزارى بود و نه ازو شكايت مىشد نه ازو كسى مىترسيد و نه به وى كسى اميدوار بود .
در اين ايام خاصبك بن بلنكرى فرمانده در كارها و بازدارنده افراد بود . او هوشمندى از هوشمندان زمانه بود . وزير او رئيس الدين ابو تغلب بن حماد سهروردى مردى بود در اداره امور دانا و نسيم عطرآميز رياست ازو به مشام مىرسيد . بر كار سوار بود و از سرچشمه كشوردارى سيراب شد .
هر كارى را كه او نمىگذراند آن كار نمىگذشت . و هر حقى را كه او نمىگرفت گرفته نمىشد . او نيز مانند رفيقش ( خاصبك ) پيروز و سعادتمند بود و مال و جاه وى رو به زيادى داشت .
مؤلف گفت : ميان امير عباس صاحب رى و امير بوزابه صاحب فارس دوستى محكم گرديد . اين دوستى از هر جهت بقاعده بود . سپس در كشورگيرى طمع كردند و گمان بردند كه بركت در حركت است با خود گفتند :
( ميدان خالى و فرصت در دست است . اكنون هنگام نشانهزدن و آزمودن اقبال و طالع مىباشد . )
پس بوزابه به سلطان نوشت كه من به حضور تخت سلطانى خواهم رسيد . از شيراز با دو شاهزاده محمد و ملكشاه فرزندان سلطان محمود بيرون آمد . امير عباس نيز از رى بهمراهى شاهزاده سليمان برادر سلطان مسعود خارج شد و به سلطان نوشت « من به خدمتت خواهم رسيد كه در ركابت همراه باشم . »
سلطان گفتار اين دو امير را به ظاهرسازى حمل كرد و از فكر باطلى
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 235
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٣٥