تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
چشم او بود . سلطان خيال كرد اگر او را بكشد مردم كشتن خليفه را به امير دبيس نسبت مىدهند و جنايتى بر سلطان باقى نمىماند . امير دبيس بن صدقه به بارگاه سلطان حاضر شده بود ، و نشسته منتظر اجازه ورود بود . بختيار غلام از پشت سر امير دبيس بيامد به‌طورى كه دبيس او را نديد و با شمشيرش سر وى را از بدن جدا كرد . بر بساط سلطانى خون ريخته دبيس روان شد . ميان شهادت خليفه و قتل دبيس يك ماه فاصله بود . اين كار نيز به شدت زشت و رسواكننده بود . گناهى بزرگ را با گناه بزرگ ديگرى همتا كرد و جنايتى پيرو جنايت ديگرى شد . قلب‌ها سوخت و زخم‌دار شد . و بسا دل‌ها كه تأسف خورد . سلطان اعتناء به آنچه بدان اعتناء مىكردند نكرد . اندوهى به رويدادها به خود راه نداد . درياى شره و طمع وى لبريز شد و زبانه آتش آزمنديش بالائى گرفت . بزرگان و اعيان از وى مىترسيدند مردم فرومايه و كوچك جنايت‌هايش را مىپوشاندند . قوانين سلطنت را برداشت و باطل كرد و نور زيبائى آن را محو كرد . پس از درگذشت خليفه به اولين كارى كه ابتدا كرد به شهرهاى سكمان رفت و به اهل آن شهرها بلاها جلب كرد و زيانها رساند . فرماندار سكمان نخست از وى بترسيد و فرار كرد . سپس در كمال خوارى به وى تقديمى نمود تا سلطان از آنجا سفر كرد . در اين هنگام سلطان متوجه بغداد شد در حالى كه با خليفه دشمن بود و با ترس و احتياط مىرفت . نذر مىكرد و احتياط مىنمود . گاه برپا مىايستاد و ديگرگاه مىنشست . خليفه احساس كرد به نزديكى كسى كه پدرش را كشته بود از ديدارش سرباز زد و دورى گزيد . امير زنگى بن آق سنقر صاحب شام در بغداد بود او خليفه را به شتاب