تا حالشان خوب و كارشان مرغوب شد .
اما يرنقش بازدار ترسيد و فرار برقرار اختيار كرد . به مخالفت مىگرديد تا به بغداد آمد و در حرم امن و سلامت بار ترس را پائين آورد .
جمعى از تركان با وى هم صحبت شدند و او ميان خليفه و سلطان مسعود شر و فساد برپا مىكرد . شايع كرد كه سلطان از قلاده ايمان خارج گرديده و سوگندهائى كه خورده شكسته است . گمان مىكرد كه به راستى عزم كرده است در صورتى كه ظالمى بود كه كشتزار دولت مسترشدى را آماج درو ساخته بود .
خليفه از سلطان مسعود تغييراتى ديده بود كه عقيدهاش درباره وى دگرگون شده بود . از شحنه بغداد نيز چيزهائى ظاهر شد كه حاكى از دشمنى سلطان بود . چون خليفه گفتار يرنقش را شنيد چون نقشى كه در سنگ كنده شود آن را ثابت ديد . تخم خلاف و عنادى كه يرنقش نزد خليفه پاشيد چون درختى تناور ريشه دوانيد . سلطان قصد كرد كه يرنقش را دنبال كند و با سپاه مكفى وى را از دشمنى باز دارد . دنبال يرنقش گرفته شد و خليفه پنداشت كه اين لشكركشى از روى مخالفت با اوست .
خليفه درين هنگام خطبه خواند و مردم را براى مقابله طلب كرد و خود در لباسى زيبا و برازنده از شهر بيرون آمد .
بزرگان طايفهها و اصناف با خليفه از شهر بيرون آمدند و ياران و دستياران دولت وى معاونت و مدد كردند . خليفه به راه افتاد درحالىكه شعرا و اطباء و صوفيه و فقها نيز درين سفر با او همصحبت بودند . درين سفر ابو القاسم بن فضل شاعر ، قصيدهاى مىگويد كه ابتداى آن چنين است :
« در سپاه پيروز ما جماعتى هستيم پست و فرومايه شگفتا از پستى اين جماعت ! عقلهاى ما را بگير و بنگر درجه سبكى و تهور و خفت را .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢١٠