و درين قصيده مىگويد :
فتح شهر كوچك تكريت ما را عاجز و ناتوان مىسازد ولى ما كوشش مىكنيم كه برويم كه شهر ترمذ را از دست سلطان سنجر بيرون بياوريم .
مؤلف گفت : هيچ صاحب قدرتى نتوانست كه از امر خليفه تخلف كند . و عذرى براى او پيدا نشد . خليفه به مسافرت با جمعيت فراوان ادامه داد . به سلطان خروج خليفه را رساندند و دشمنى با او را بسيار سخت ديد بطورى كه آفاق در چشم وى تاريك شد . پس به جانب خليفه از همدان خارج شد و در جنگلى كه به جنگل ( داى مرگ ) معروف است دو جماعت يكديگر را ملاقات كردند .
جنس به جنس خود مايل شد و جماعت تركان به تركان ملحق شدند . حرمت محفوظ اسلام پاره شد و خليفه با خواص خود باقى ماند و از مدد و كمك معاونان دور ماند . ابر بخت وى پاره شد و خواص اصحابش نيز خود را از معركه به دور انداختند . ولى خليفه خود بر جاى چون كوه استوار ايستاد و فرار نكرد . جماعت مخالفان ترسيدند كه اقدامى بر خلاف ادب بجاى آرند و به وى نزديك شوند . پس امير درفش سلطان از اسب پياده شد و رو به خليفه رفت ولى همواره قدمبهقدم زمين را بوسه مىزد تا به خليفه رسيد و لجام مركب خليفه را بگرفت . اميران همانطور كه موكبها اطراف سلطانها را مىگيرند بدور خليفه حلقه زدند و او را درحالىكه وزيرش نقيب النقباء و ابن طلحه خزينهدار و سديد الدوله ابن انبارى كاتب دار الانشاء همراهش بودند در سراپردهاى فرود آوردند .
خليفه همچنان در سراپرده سلطان مسعود باقى ماند و با سلطان مسافرت مىكرد و با وى وارد و خارج مىشد . سلطان خليفه را به بازگشت به بغداد وعده مىداد . كار برين منوال بود تا لشكرگاه سلطانى شهر مراغه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢١١