بركت مىكرد و آداب و اخلاق عزيز را تقليد مىنمود .
عماد الدين گفت : روزى از شيركوه شنيدم كه مىگفت : شبى با عزيز نماز مىگزاردم . از هاتفى شنيدم كه مىگويد : همانطور كه از عزيز طرفدارى كردى خداوند ترا عزيز كرد . پس از سى و چند سال هيچ چيز مرا به هواى فرمانروائى مصر نيفكند مگر اين دعوت غيبى . يقين كردم كه من به اين سعادت و شادمانى دست خواهم يافت .
مؤلف گفت : همانطور كه شيركوه گفت پيش آمد . زيرا وى فرمانرواى مصر و عزيز آن سامان شد . آرى كسى كه با كار نيك بهشت را مالك مىشود شگفت نيست كه مصر را نيز صاحب شود .
مؤلف گفت : چون درگزينى دانست كه مرگ عزيز كه مورد توقع بود مشكل گرديد دنيا بر وى تنگ شد . پس بر بهروز سخت گرفت و او را تهديد نمود .
به وى گفت : خودت شخصا برو و با كس سرّت را در ميان مگذار تا اينكه به تكريت برسى و در آنجا قبل از آنكه شب را به صبح برسانى كار عزيز را تمام كن و در درون خاكش جا بده . به مرد اخته ( بهروز ) چند روز مهلت داد و شهد زندگى را در كامش شرنگ ساخت . سپس او را به شرط اجراء فرمان رها كرد .
نجم الدين ايوب و برادرش شيركوه هنگامى آگاه شدند كه اخته به قلعه آنها هجوم آورد و گفت : « چند بار ازين مرد حمايت كرديد اين دفعه چه خواهيد كرد ؟ »
نجم الدين و شيركوه او را رد كردند و ازين كار زشت بازداشتند ولى او متنبه نشد و بر قصد خود پافشارى مىكرد ناچار او را به خود واگذاشتند كه هرچه مىخواهد بكند او نيز از ننگ و عار روگردان نشد .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٩٩