تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
عزيز را تسليم مىكرد از پايان كار و عقوبت صاحب كار غائب مىهراسيد و اگر او را تسليم نمىكرد از خشم سلطان حاضر بيمناك بود . عزيز را از قلعه تكريت به مشهدى كه درون شهر است بيرون آورد و مشغول به انتقال اسباب و زيورآلات شد . همچنين وقت مىگذراند تا بيگاه شد و آفتاب فرو رفت . عزيز با كسانى كه همراهش بودند اراده كردند كه بيرون بروند . به سوى درها شتافتند ولى آنها را قبل از وقت معمول قفل كرده بودند . در اينجا بار ديگر اميدهاى به رهائى به گرفتارى بازگشت . كليدها را خواستند آنها را به قلعه برده بودند . شب را با درد و رنج درين سرزمين بسر آوردند . چون صبح كردند . صطماز يكى از بندگان بهروز را كه شحنهء شهر حله بود بر درگاه ديدند . صطماز جماعتى اوباش را دنبال خود افكنده بود و در يك شب چهل فرسخ طى كرده بود با داد و فرياد بر اهل قلعه وارد شد . بر عزيز وارد شد و دستش را گرفت و او را به قلعه برد و به مردم گفت : « به سلامت برويد . نيازى نيست كه مورد سرزنش و ملامت آقا و صاحب كار خود شويم . اين سلطان مسعود اگر سلطنت برايش مستقر شد تمام دنيا به وى سر فرود مىآورند تا زمانى كه سلطنت را برادرش دارد او را درين كار اميدى و اثرى نيست . » مردم دانستند كه خلاف احتياط كرده‌اند و بىجهت تصميم گرفته‌اند . به سلطان مسعود مراجعه كردند و او را از حادثه و سبب آن آگاه كردند . مسعود كينه شحنه حله را در دل گرفت و برخى از برادران عزيز را براى آنكه كارى به آنان بدهد طلب كرد تا بدين وسيله عزيز به وى نزديك گردد . عموى ديگر من بهاء الدين ابو طالب در وزارت آق سنقر احمد -