تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
در صلاح كشور را نداشتم . در دو طرف راست و چپ من شهاب اسعد طغرائى و صفى ابو القاسم مستوفى بودند . حاجب بزرگ درين ايام امير ارغان بود كه همسرش نيز در اندرون سلطان معتمد سلطان و خوانسالار بود . چون اتفاق و اتحاد جماعت را در فساد ديدم با خود گفتم با اين مردم ناقص و رذل فضيلت و برترى براى من پيدا نخواهد شد . امكان تعويض و عزل آنها هم نيست . پس دل بر بيكارى و استعفا گماردم و خود را از بيكارى تسليت دادم . دست از مصاحبتشان شستم . و گفتم نابود باد مقام و اقامتگاهشان . درگزينى به وزارت بازگشت زيرا با رشوه حاجب كبير ارغان را بفريفت او نيز كارش را سروصورت داد . بازگشت چون سگ گزنده و قاطر چموش . سراپا پستى و فتنه بود . كسى كه از وى سابق برين باك نداشت درين وهله به جان مىترسيد . انوشروان گفت : به بغداد باز گرديدم و به تنهائى و ترس از معاشرت انس گرفتم . زمانيكه درگزينى به بغداد آمد كوشش كرد كه ضررى و فتنه‌اى به من برساند . خداوند از مكر و حيله وى مرا حفظ كرد . دشمنى وى با من معلول بدى نبود كه از طرف من ديده باشد و يا كينه‌اى از من در دل گرفته باشد . زيرا در روزگار حبس و عزل به وى احسان كرده بودم و گردنش زير بار منت من بود . در آن ايام توجه در حق وى را ترك نكرده بودم . چون خداوند جان مرا از شر وى محفوظ داشت به مالم دست درازى كرد و بلاهائى بر اشياء و اسبابم وارد ساخت . من در كنار دجله خانه‌اى ساخته بودم . درگزينى اين خانه را ملك خود ادعا كرد و طلب شهادت از شهودى عدول نمود ! شهود عدول نيز به دروغ و تهمت به ملكيت خانه براى او شهادت