سه سال از وزارت درگزينى گذشته بود درحالىكه رشته كارها از هم گسيخته گرديده و دادگرى ناپيدا و قراردادها و قاعدهها سست و بدون ضمانت اجرائى بودند . با تشويش و اندوه در فراغتى كه دست داد عزيز سلطان را از حقايق امور آگاه كرد . سپس سلطان به گرفتن و زنجير و حبس وزير فرمان داد .
سلطان وزير را تسليم عزيز كرد كه مردم را از شر و حمله وى راحت كند . عزيز كشتن وزير را به دست خود كارى شنيع و زشت ديد همچنين در نهانى كشتن وى را صحيح ندانست و اصلا او اهل اين گونه كارها نبود .
فكر كرد وزيرى را انتخاب كند كه كار درگزينى را نيز فيصل دهد و از ترس آنكه منصب وى را عهدهدار نشود درگزينى را مقتول نمايد .
پس كوششى كرد و از سلطان درخواست كرد شرف الدين انوشروان بن خالد بن محمد را براى وزارت از بغداد بخواند . چون انوشروان حاضر شد و دعوت به وزارت گرديد . درگزينى را به همان حالى كه داشت به خانه او برد و در زنجير و حبس وى قرارش داد .
در طبيعت و خلقت انوشروان سستى و تسامح ظاهر بود . هنگامى كه درگزينى را به وى تسليم كردند . در خانه خود سراپردهاى براى او برپا كرد و اجازه داد كه دوستان درگزينى او را ملاقات كنند و بر وى وارد شوند . در هر روز بر درگزينى وارد مىشدند و مقابل او مىنشستند و در گفتار او را به اى « مولاى ما » تعبير مىكردند .
نيز مىگفتند تو به منصبى كه سلطان به ما داد شايستهتر هستى .
بدين وضع شكوه انوشروان از نظرها رفت و وزارتش با كوچكى و حقارت همراه شد .
ترسيده مىشد كه بار ديگر درگزينى سركار آيد و پس از
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٧٥