كه شروع آن چنين است :
« گل سرخ گونههاست كه در زير آنها به جاى خار نيزه قرار دارد .
كيست كه به جان خود بگويد ازين گل بچين .
دستها را به سويش دراز مكنى زيرا بسيار جنگها افروخته مىكنى اگر چشمها را به سويش بگردانى .
تنها يك شب به خواب نرفتم و به خيال تو جفا كردم درحالىكه طايفه وارد شده بود به بالاى سرزمين منحنى .
هنگامى كه خيال تو وارد شد نيمه شب بود من مشغول به مدح عزيز دين خداوند بودم .
در شبى كه چراغهاى تاريكى رشگ به خرد و حكمتهاى من مىبردند و از چراغها اينها روشنتر مىبودند .
درين شب قلم من بود و شمع من و من كه تا صبح شب را سه نفرى به روز رسانديم و مدح تو كار ما بود .
سرانجام شكست داديم لشكرهاى تاريكى را هنگامى كه شمشير زبانها را برايشان كشيدم .
قط كردن قلم - قلم و شمع را نابود كرد منهم سياهى شب را با بيدارى نابود كردم . صبح كرديم درحالىكه خوشبختترين آنها من بودم .
خدا را بزرگوارى وارد شد كه در حوادث و بلايا ما را پناهگاه گرديده است .
دشمنان وى از بدى كردن او مطمئن هستند كه بدى نمىكند زيرا تا بوده جز خوبى را دوست نداشته است .
به ثواب عبادت جهاد عبادت حج را دنباله و اضافه كردى و واجب شرعى
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٧٣