تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
اصفهان رسيد اقدام به خواندن فرمان وزارت خود در عراق كرد كه از خراسان و از طرف سلطان سنجر صادر شده بود . پس در كشتن امير احمد بن بغراء نقشه كشيد و سلطان را به كشتن ناگهانى امير علىبار تحريك كرد تا آنجا كه علىبار از سلطان گريخت و در تاريكى شب از ترس فرار كرد . پس بدنبال وى كسى را سوار كردند كه برفت و جان او را از مركب جسم پياده كرد و به قتلش رساند . درگزينى وزير علىبار را نيز در حبس و زنجير كشيدند و مىخواستند كه او را بكشند . عماد الدين كه خدايش بيامرزاد گفت : پدرم نقل كرد . درگزينى درين ايام دوست من بود و مرا دعوت كرد . چون چشم او به من افتاد گفت براى هميشه از هم دور شديم . به دامن من چسبيد و گفت « خواهشمندم كه واسطه شوى و مرا از كشتن برهانى . زيرا من يقين دارم كه كشته خواهم شد . اگر مرا يارى و مساعدت ننمائى بدون شك خوار و ذليل خواهم شد » در حق درگزينى ببرادرم عزيز الدين شفاعت كردم كه همواره بوزير مىدميد تا او را از بند و حبس رها كرد . برين بوم شوم در حقيقت در قفس بگشود . او در جائى كه راه مستراح بود محبوس بود ولى آزادش كردند و خداوند تقدير كرده بود كه پس از ده سال شفاعت‌كننده درباره وى خود به تيغ بيداد شفاعت شده كشته گردد . پدر و عموى من كه خداى بيامرزادشان نمىدانستند كه با شفاعت و رهائى درگزينى ريشه خاندان خود را مىكنند . و با آسان كردن او كار خود را مشكل مىسازند . اين ابو القاسم درگزينى در خون ريختن بىباك بود و همواره به بزرگان و صدور حمله مىكرد . كمال الملك وزير تباهى و فسادى در خلقت وى شناخته بود مىخواست كه مردم را از فتنه و فسادش راحت كند