زندگيش آميخته بود . سلطان اراده كرد كه وزيرى را به كار بگمارد كه در خصوص جانشين و وليعهد خود به وى وصيت كند و او كارهاى مهم را كفايت نمايد . زيرا مىدانست كسى كه پس از وى در كشور برپا خيزد و زمام كار را مستقلا در دست گيرد وجود ندارد .
شرح وزارت ربيب الدوله ابو منصور فرزند ابو شجاع وزير كه خدا بيامرزادش
عماد الدين كه خدايش بيامرزاد گفت : پدرم نقل كرد كه صاحبان مقام چون ديدند كه سلطان به وزيرى علاقه دارد كه آئين كشوردارى را حفظ كند و در كارهاى مهم لايق باشد ترسيدند كه مبادا بر قلدرى زورمند و صاحب ايل و قبيله مايل گردد و در نتيجه يا مبتلاى كسى شوند كه به روزگاران كينه از آنان در دل دارد و يا به مقتدرى كه از زيان حيلهاش در امان نيستند سروكار پيدا كنند . پس در نظر سلطان اين تصميم را تحسين كردند كه وزيرى از تربيتشدگان دار الخلافه بغداد بخواهد زيرا بر درگاهش كسى كه شايسته اين مقام باشد نيست .
سلطان ربيب الدوله را از بغداد بخواند و خلل بىوزيرى را با وجود او مرمت كرد . بر ربيب الدوله به وراثت نام وزارت قرار گرفت زيرا پدرش ابو شجاع نيز وزير بود . درين دولت بهم ريخته و مريض چنين وزيرى شايسته بود . مهر ربيب الدوله جمله الحمدللّه على النعم بود .
مؤلف گفت : انوشروان گويد از مهلت عمر سلطان چهل يا پنجاه روز مانده بود . كارش به آخر آمده و مزرعه عمرش را گاه درو رسيده بود .