ملاقات نمىكرد . امير حاجب اوامر سلطان را مىرساند و در نفوذ آنها كوشا بود . و هم اوست كه از وصيت سلطان و وصى بودن خود حكايت كرد .
هركس اين ادعا را تصديق مىكرد امير حاجب وى را فرمانبردار مىشمرد و كسى كه به عقيده امير و وصايتش مشكوك بود گناهكار و نافرمان محسوب مىشد .
هنگامى كه درگذشت سلطان نزديك گرديد و وحشت و ترس در رسيد . امير حاجب گفت : سلطان فرمان داده است كه از خزينه دويست هزار دينار بيرون آورده شود به جهت خشنود كردن دشمنان و شكايت كنندگان همچنين براى طلب حلالخواهى از رعاياى فقير و ثروتمند .
اين مال را امير حاجب از خزينه گرفت و برحسب ميل خود در آن تصرف كرد . وزير امير حاجب بزرگ درين هنگام ابو القاسم درگزينى بود كه به زين الدين ملقب شده بود . او ازين عمل متمول شد و به دم و دستگاه و خدم و حشم افزود . مبدء و منشاء ثروت درگزينى و ابتداى رسيدن به آرزويش از همينجا شروع شد .
سپاه به بيعت با وليعهد و پيروى از وى مايل گرديد . چارهاى از بر تخت نشستن وى و ايستادن اميران طبق معمول بالاى سر وليعهد نبود . به سلطان گفته شد مرض تو بر اثر تأثير سحر بوده و درد تو پنهان است . همسرت ترا مسحور كرده و ازاينرو مداوا و دواى تو بسى مشكل است . سلطان را وادار كردند كه همسرش را ميل كشيده كور كند . او را در اطاقى تنگ محبوس و در زنجير كشيد . جماعتى از اطرافيان همسرش و كنيزان او را نيز سلطان نابود كرد .
سپس انگشترى سلطان را بيرون آورده و گفتند كه سلطان فرمان به خفه كردن او صادر كرده است كسى بر وى وارد شد و با بند خفهاش كرد .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٣٥