راستى من از طرف آنان سخن گويم و مقاصد را معروض دارم . عقيده من مايل به حكايتى بود كه از معتضد خليفهء عباسى نقل شده : معتضد را بر مخالفت با عبيد اللّه بن سليمان تحريك مىكردند و ازو نزد خليفه سخنچينى مىنمودند .
معتضد گفت : چون فكر مىكنم كه تدبيرها شكسته و امور ضايع مىگردد به علت عزل وزيرى و عهدهدار شدن ديگرى - شخصى را كه بناست معزول گردد عفو مىكنم و از گناهش گذشت مىكنم .
همه اتفاق كردند كه كارها به نظر من جريان يابد و صلاح مردم و صدور اوامر و فراهم آوردن بزرگان و كوچكان در عهده من باشد . همچنين منشى و مشرف كشور به دستور من در مشاغل خود ثابت بمانند تا كارها به نظام بگردد و حوادث بر طرف شود و رعيت آسوده ماند .
حبس وزير دراز كشيد و در آن حبس شدتها و شكنجهها ديد . روزگار دو نفر از اولاد كافى را از حوادث برجا نهاده بود كه سلطان آنان را نيز با وزير محبوس ساخته بود و خواهر آنان كه همسر وزير بود او نيز در حبس بود در مقابل يكصد و پنجاه هزار دينار كه بايد بپردازند . درين مصادره هر زيان و توهينى آنان را به ستوه درآورده بود . سلطان مطلبى را كه نسبت به وزير آشكار نمىكرد ظاهر ساخت . و پرده از رازى پنهان برگرفت . سلطان وزير را مجبور كرد كه همسر خود دختر كافى را طلاق دهد . با دورى همسر كوهى از اندوه بر دوش وزير افتاد .
انوشروان گفت : دولت سلطان در شرف تمامى بود ايامش بسر آمده و نزديك به آخر عمر بود . مرضى طولانى بر سلطان ظاهر شد كه وى را مرتب لاغر و ناتوان مىكرد . او را مرض از كشوردارى و امور سلطنت بازداشت . در اميران كشورش نيز نابودى و فنا واقع شده بود . سلطان در چنگال اين مرض قطعه برفى بود كه مرتب ذوب مىشد و با تكدر و اندوه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 131
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٣١