من بود . عم من در بدايت عمر و اوائل جوانى سر مىكرد ولى در بلاغت منتهى و استاد بود . قلم در انگشتانش مىگرديد و شكر شكستى و دُر مىپاشيدى . عزيز در ديوان خاتونى از نظر مقام نائب وزير بود اما بر وزير حكمران مىبود .
جوانى بود كه سالخوردگان آنچه او مىدانست نمىدانستند . چون كمال - الملك نائب وزارت گوهر خاتون شد عزيز نيز به وى اضافه شد كارش كامل شد و امور ديوان را سروصورت داد .
ديوان خاتون در وزارت عميدى گمنام و كمكار بود جز به حقوق و مرسومى و دريافت عوائد نمىپرداخت . نائبان ديوان جز درين كارها امر و نهى نمىكردند و بكارى ديگر نمىپرداختند . خاتون خود نيز به همين آرامى قانع بود و از زياده برين چشمپوشى مىكرد . كمال به خاتون فهماند كه در گوشه گرفتن و گمنامى رونق سلطنت از ميان مىرود و قدرتى كه در مقام سلطنت هست رخت برمىبندد .
اين خاتون دختر فرمانفرواى آذربايجان امير اسماعيل بغانى بود كه از امراى بزرگ محسوب مىگرديد . كمال به خاتون گفت :
« به سلطان بگو سپاهيان آذربايجان برگزيدگان و پيروان پدر من هستند . اينك زيردست و تابع ديگران شدهاند . مىخواهم فرمانى بنويسى كه آنان در حمايت من مىباشند و كار معاش آنان به من واگذار گرديده است . »
سلطان حاجت خاتون را برآورد . و فرمانى براى وى نوشت ، نامه - هاى سلطنتى روان گرديد و اميران آذربايجانى مأمور خدمت خاتون شدند .
اينان هريك در بوسيدن درگاه خاتون و تقاضاى رتبه بر ديگرى سبقت مىگرفت . با پيشكشها و هديهها و اظهار لطف و تقديم اشياء طرفه بدرگاه خاتون مىآمدند . با آمدن فرمانداران كه از راههاى دور مىآمدند در خانه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٢٨