خطيبى كسى را غير ملوث و پاكدين باقى ننهاد . راى و عقيده سلطان را نسبت به همه مشوش كرد و از خواص و عوام كسى را باقى نگذاشت كه سلطان به وى از نظر ديانت مظنون نباشد . برخى را به سكوت برگذار مىكرد و بدين جهت طوق منتى بر گردن آنها مىنهاد . روزى سلطان به وى گفت :
چگونه كارمندان ديوانها در روزگار پدر و جدم در مذهب و دين آنها كسى ايرادى نداشت و تنها در سلطنت من اين آلودگى پيش آمده است ؟
خطيبى گفت آنان اهل خراسان بودند و مردمانى اهل تقوى و دين و نيكوكارى بودند . اينان كه در ديوانهاى سلطان هستند عراقى و مردمى بىدين و منافق مىباشند . سلطان درستى گفتارش را قبول كرد . شروع كرد به نزديك كردن خراسانيان و دور نمودن عراقىها . معتقد شد كه افق سلطنت در نبودن شرقيان تاريك است و در عراق مردى اهل اسلام پيدا نيست .
جماعتى از خراسانيان نادان و گمنام در عراق سر مىكردند و در گوشههائى منزوى گرديده بودند . اينان از روى ريا خودى مىنمودند و يا مدعى كيميا مىشدند به بيكارى و بطالت روزگار مىگذاشتند . هنگامى كه از ميل سلطان به خراسانيان آگاه شدند سرها را بالا بردند و خودشان را نشان دادند و درخواست مقامات و مناصب كردند .
اينان ندانستند . سلطان هم ندانست و ازين نكته غافل بود كه خطه خراسان آشيانهء اسماعيليانست . مرغ اسماعيليگرى در اينجا تخم نهاده و جوجه كرده و از اينجا بديگر نقاط منتشر شده است . در خراسان قلعههاى اسماعيليان هنوز فتح نگرديده و سرچشمه اين عقيده انباشته نشده است .
روزگار سعد الملك به سرعت بسرآمد و به مكر آشكار دشمنان به خاك افتاد . با رفتن او كشور آرام به صورتى هولناك بازگشت نمود .
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٠٩