تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
انوشروان گفت : ميدان براى تاخت و تاز خطيبى خالى گرديد و به تخريب بناى مسلمانى پرداخت . چون گفتار وى مورد قبول سلطان بود اطرافيان سلطان از وى بيمناك بودند و براى مصلحت روزگار با وى آمد و رفت مىكردند . خانه او از مراجعه اينان ازدحامى داشت . اگر سلطان از حال كسى از وى مىپرسيد كه او را چگونه مىشناسى ؟ گاهى پاسخ مىداد نمىدانم و يك مرتبه مىگفت كه او را نمىشناسم . دفعه‌اى مىگفت مهلت ده تا از حال وى تفتيش كنم . زمانى هم كه بر ضد طرف مقابل شهادتى مىداد كه خون وى را هدر مىكرد . انوشروان گفت : ابن مطلب وزير امام المستظهر براى من حكايت مىكرد . او گفت : همواره اين خطيبى در بغداد به مردم وصله بددينى و اسماعيلىگرى مىزد . روزى يكى از خدمتكاران محرم خليفه « خوانسالار » را ديد به وى گفت : امروز سلطان با من از حال هارون برادر خليفه گفتگو كرد و در خصوص وى از من پرسش نمود . خدمتكار به خانه رفت و آنچه رفته بود به گوش خليفه رساند . قيامتى بر سر خليفه راست شد و دريافت كه مطلب از چه قرار است . نامه‌اى به وزير نوشت و فرمان داد كه سوار شود و نزد خطيبى برود و او را از بدگوئى به برادرش باز دارد و شش هزار دينار اميرى براى وى برده بلاى او را بدين واسطه دفع كند . ابن المطلب گفت از نظر تاريكى و پنهان ماندن رفتن از خليفه اجازه خواستم كه شباهنگام سوار شوم و در تاريكى به ملاقات خطيبى بروم . خليفه آرام نداشت و صبر نكرد ناچار سوار شده و بدستور رفتم . با مبلغى كه برده بودم خطيبى را راضى كردم و از گفتار درباره هارون او را بازداشتم . انوشروان گفت : همچنين از نزديكان و خاصان مجلس سلطانى
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 108 | فتح بن على بندارى اصفهانى / محمد حسين جليلى