بازى و كارهاى بيهوده را مورد تنفر سلطان قرار مىداد تا اراده او را محرك شد . سلطان را با جمعيتى كم از آران حركت داد و در مدتى كم به پايتخت اصفهان رساند و تخت سرور و سرورى او را درين شهر جاىگزين كرد .
سپاهيان به سلطان محمد مايل و متوجه شدند و گوشها و چشمها به كار و راه وى مستمع و ناظر بودند . بركيارق ناگزير از وسط كشور خود را به كنارهها رساند و همچنان با دورى در آرزوى ستمگرى بود . بركيارق خاتون زبيده را به حبس افكند . خاتون در قلعه رى محبوس شد سپس مؤيد الملك كوشش در خفه كردن وى كرد و خفه شد . گناهان كشتن خاتون مؤيد الملك را احاطه كرد . اما مجد الملك . دلهاى سپاهيان را از وى چركين كردند ازينرو سپاهيان به وى آزار رساندند و آشكارا ميان مردم با شمشيرهاشان اعضاء او تكهتكه كردند . اين حادثه در سال 492 اتفاق افتاد . مجد الملك در هنگام قتل 51 سال داشت . او مردى بود كه در كارهاى خير و عبادتهاى روزه و نماز و دادن زكات مواظبت داشت . همواره صدقه و بخشش وى جارى بود .
هيچگاه در ريختن خونى كوشش نكرد و قدمى به ضرر كسى برنداشت .
بيان بيرون آمدن سلطان ابو شجاع محمد بن ملكشاه قسيم امير المؤمنين از گنجه واران به سوى اصفهان
مؤلف گفت : اين سلطان بتائيد و توفيق خدائى مؤيد و موفق بود .
آرزوها درباره وى به حقيقت پيوست . سلطانى خوشطالع بود با همه جوانى تقوى داشت و خود را از ناشايست محفوظ مىداشت . دوست داشت از آثار و كارهاى جد خود آلب ارسلان در كشوردارى و بلندى همت