نزن » و او شروع به دفزدن كرد كه ابوبكر آمد و او همچنان مىنواخت . بعد ، على آمد و او ادامه داد . آنگاه عثمان آمد و او بنواخت . سپس عمر وارد شد و او دف را زير خود نهاد و روى آن نشست و رسولخدا ( ص ) فرمود : « عمر ! براستى كه شيطان از تو مىترسد ! من نشسته بودم اومىنواخت . ابوبكر وارد شد او مىنواخت . على آمد او مىنواخت . عثمان وارد شد او مىنواخت . اما هنگامى كه تو وارد شدى دف را كنار گذاشت ! » « 1 » .
و در مسند احمد از قول « امّالمؤمنين عايشه » گويد : « حبشيان در مسجد نزد پيامبر ( ص ) به نمايش و بازيگرى پرداختند . من براى تماشا آمدم و آنحضرت شانهء خود را برايم فرود آورد تا آنها را نظارهكنم » « 2 » .
و در روايت ديگرى گويد : « حبشيان در روز عيدى نزد رسولخدا ( ص ) نمايش مىدادند و من از بالاى سرش سرك مىكشيدم كه پيامبر ( ص ) شانههايش را برايم فرود آورد و من از فراز آنها به تماشا پرداختم تا سيرشدم و كنار رفتم » « 3 » .
و در ديگرى گويد : « حبشيان براى رسولخدا ( ص ) نمايش دادند و آنحضرت مرا خواست و من از فراز شانهاش تماشا كردم تا سيرشدم » « 4 » .
و در ديگرى گويد : « رسولخدا ( ص ) در اطاق من بود و با ردايش مرا پوشانيد و من حبشيان را نظاره مىكردم كه چگونه نمايش مىدادند تا اينكه خودم خسته شدم و دست كشيدم ، كه دخترك نو رسيده به شدت بازيگوش است » « 5 » .
هامش
( 1 ) . سنن ترمذى ، ج 13 ص 147 ، ابواب المناقب ، باب مناقب عمر .
( 2 ) . مسند احمد ، ج 6 ص 83 .
( 3 ) . همان ، ج 6 ص 56 - 57 .
( 4 ) . همان ، ج 6 ص 233 .
( 5 ) . همان ، ج 6 ص 85 .