نمايد ، تا آنكه صفوان او را ضربت زد و ظاهراً مستحق آن بود . و در حقيقت هيچ كس نمىتوانست در برابر انگيزه تحليل اين داستان خويشتندارى نمايد و از بازگو كردنش دست بردارد . اين داستان جايگاه بزرگى را در مجادلات سياسى اسلامى به خود اختصاص داده است .
محمد در ادامه دانست كه آنكه سرزنش مىشود تنها خود اوست . و اين فضاحت تا زمانى كه مردد و دودل باشد ادامه مىيابد . و بر او لازم است كه حكم برائت و بىگناهى يا محكوميت عايشه را اعلام دارد . پس ، به كارى ريشهبرانداز اقدام نمود . همانگونه كه در معركههاى بزرگ انجام مىداد .
او در اجماع بعدى براى نماز ، برخاست و مردم را مورد خطاب قرار داد و گفت : « اى مردم ! برخى مردان را چه شده كه مرا دربارهى خانوادهام مىآزارند و به آنها نسبت ناروا مىدهند ؟ ! به خدا سوگند من جز خوبى از آنها نديدهام . آنها درباره مردى سخن مىگويند كه من چيزى جز نيكى از او نمىدانم . »
سخنانش را كه به پايان برد ، نزد عايشه رفت و او را نزد پدر و مادرش يافت كهدر كنارش بر روى حصير نشسته بودند . به او گفت : « عايشه ! آنچه مردم مىگويند به گوش تو رسيده است . پس ، از خدا بترس ! و اگر كار بدى از آنچه مىگويند انجام دادهاى به سوى خدا توبه كن كه خداوند توبه را از بندگانش مىپذيرد . »
عايشه اندكى درنگ كرد تا شايد پدر و مادرش به جاى او جواب رسول الله را بدهند . ولى آن دو خاموش شده بودند . پس منفجر شد و محمد را آگاه كرد كه چيزى نبوده تا به آن اعتراف نمايد . او كه اين را از هر كس ديگرى بيشتر مىدانست با حرارت هرچه تمامتر سخن مىگفت . سپس با شدت به گريه افتاد .
محمد به او گوش فرا داد . ولى كارى نكرد تا زوجه برگزيدهاش آرام گيرد و كاوشگرانه او را زير نظر گرفت . سپس شروع به نفس زدن كرد و اندكى بعد
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٤٣٩