چشمانش بسته شد و بر روى حصير دراز كشيد و ابوبكر او را با جامهاش پوشانيد و او مدتى را در همان حال به سر برد و عايشه از گريستن باز ايستاد و به مراقبت از محمد كه آشفته شده بود و نفسهاى عميق مىكشيد پرداخت كه ناگهان محمد جامه را از روى خود كنار زد و راست شد و در حالى كه برق شادى از چشمان او هويدا بود گفت : « عايشه بشارتت باد كه خداوند بىگناهىات را نازل فرمود » .
سپس با گامهاى تند و بلند از خانه بيرون رفت و روبروى مسجد ايستاد و آياتى را كه بر او وحى شده بود بدينگونه قرائت نمود :
وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
« و كسانى كه زنان پاكدامن را مورد تهمت قرار مىدهند و چهار گواه نمىآورد ، هشتاد تازيانهشان بزنيد و سپس هيچگاه شهادتشان را نپذيريد كه آنها فاسقانند . » « 1 »
و دقايقى چند اين تلاوت را ادامه داد و احكام زنا را بيان نمود . احكامى كه مشروح آن در سورههاى چهارم و پنجم قرآن آمده است .
پس از آن فرمان داد تا كيفرى را كه اكنون تشريع كرده دربارهى « حسان و حمنه و مسطح » كه دوست ابوبكر بود اجرا نمايند . اينان با صراحت از زشتى و فحشا سخن مىگفتند . و هيچ يك از آنها از اين ماجرا كينهاى به دل نگرفت و اخلاص حسان به محمد تغيير نيافت . او پس از اين واقعه شعرى سرود كه عايشه را در آن ستايش كرده است .
محمد از « عبداللهبن ابى » سلسه جنبان همه اين سختيها تغافل و تجاهل مىنمود . او مسلمان نبود و بنابراين تسليم احكام اسلام نمىشد . اضافه بر آن ،
هامش
( 1 ) - نور / 4 .