حد از ذلت رسيد و آنگاه بكه سخنش منتشر شد ، رسول خدا در ساعتى نابهنگام و در گرماى شديد سپاهيان را به كوچ واداشت تا « اسيدبن حضير » آمد و گفت : يا رسول الله ! در لحظهاى نامأنوس و غير منتظره و بىسابقه حركت كرديد ؟ فرمود : آيا سخن صاحبتان به شما نرسيده كه گفته است :
لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ
« اگر به مدينه بازگرديم عزيزان ذليلان را از آن بيرون مىكنند . » و اسيد گفت : « يا رسول الله ! تو اگر بخواهى او را بيرون مىكنى ، او ذليل است و تو عزيز ، و عزت از آن خدا و تو و مؤمنان است . » آيا اين « ابنابى » كه چون « سورهى منافقون » در شبى كه پيامبر از آبشخور مريسيع حركت كرد بر آن حضرت نازل شد ، « عبادةبن صامت » بر او گذشت و سلامش نكرد . سپس « اوسبن خولى » بر او گذشت و سلامش نكرد ، و « ابنابى » گفت : « شما بر اين كار همدست شدهايد » و آن دو نزد وى بازگشتند و ملامت و سرزنشش كردند ؟
« ابنابى » كسى كه به رسول خدا گفتند : « محمدبن مسلمه را فرمان بده تا سرش را نزد شما بياورد » و پسرش « عبدالله » نزد رسول خدا آمد و گفت : « اگر مىخواهى پدرم را بكشى به من فرمان بده كه به خدا