تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
پرسيدم : چه كسى مرده است ؟ گفتند : « زيدبن رفاعةبن تابوت » و گفتند مردم مدينه نيز تندبادى همانند آن را تا هنگام دفن آن دشمن خدا درك كرده‌اند كه پس از آن آرام شده است . « عبادةبن صامت » در آن روز به « عبدالله‌بن ابى » گفت : اباحباب ! دوستت مرد ! گفت : كدام دوستم ؟ گفت : كسى كه مرگش براى اسلام و اسلاميان گشايش بود . گفت : چه كسى ؟ گفت : زيدبن رفاعةبن تابوت . عبدالله گفت : واى بر ما ، به خدا سوگند خودش بود و خودش [ بىنظير بود ] و پيوسته ياد او مىكرد كه گفتم : به دم ابتر و بىريشه چنگ زده‌اى . گفت : اى اباوليد ! چه كسى تو را از مرگ او باخبر كرد ؟ گفتم : رسول خدا هم‌اكنون به ما خبر داد كه او در اين لحظه مرده است . عباده گويد : او هرچه در دست داشت فروافكند و با حزن و اندوه روىگردان شد . گويند : تندباد در پايان روز آرام گرفت و مردم بار و بنه و مركب‌هاى خود را جمع كردند . سپس « عبدالله » فرزند « عبدالله‌بن ابى » از مردم پيشى گرفت تا در تنگه‌ى ورود به مدينه راه را بر پدرش ببندد و چون او را مشاهده كرد شترش را خوابانيد و گفت : از تو جدا نمىشوم تا بدانى كه ذليل تويى و « محمّد » عزيز است . و در روايت ديگرى ، گفت : بايست ! به خد سوگند داخل مدينه نخواهى شد تا رسول خدا در اين‌باره اجازه دهد ، و هنگامى كه رسول خدا رسيد ، درباره‌ى ورودش اجازه گرفت و چون اجازه داد رهايش كرد تا وارد مدينه گردد . « 1 » صحابه رسول خدا در اين واقعه به دو گروه تقسيم شدند ، گروهى دچار عصبيت قبيلگى شده و از حق منحرف گرديدند و گروهى با عقيده استوار از انحراف مصون ماندند و « حسّان‌بن ثابت » شاعر انصار از كسانى بود كه نداى
هامش
( 1 ) - طبقات ، ابن‌سعد ، ج 6 ص 65 .