عصبيت را لبيك گفت .
« ابنشباب زهرى » گويد : درگيرى « جهجاه » و جوانان انصارى به گوش حسّانبن ثابت رسيد و او دربارهى مهاجران قبايل كه مسلمانان شده و نزد رسول خدا آمده بودند چنين سرود : « امسى الجلابيب . . . » تا آخر ابيات .
و در روايت مصعب گويد : عصبيت قبيلگى « حسّان » را از حق منحرف كرد و چون شنيد كه « ابنابى » گفته است : كار ما و اين ژندهپوشان قريش مصداق سخن آن گويندهاى است كه گفت : « سگت را فربه كن تا تو را بخورد » ، حسّان از اين واقعه به خشم آمد و چنين سرود :
امسى الجلابيب قد عزّوا و قد كثروا * و ابن الفريعة امسى بيضة البلد
قد ثكلت امّه من كنت صاحبه * او كان منتشبا فى برثن الأسد
ما لقتيلى الذى اعذو فآخذه * من رية فيه يعطاها و لا قود
ما البحر حين تهبّ الريح شامية * فيغطئل و يرمى العبر بالزبد
يوماً باغلب منى حين تبصرنى * ملغيظ افرى كفرى العارض البرد
« ژندهپوشانِ خانه بر دوش ، عزيز و پر تعداد شدند
و فرزند « فريعه » [ / حسّان ] ذليل و تنهاى شهر !
من اگر با كسى هماوردى كنم مادرش به سوك او نشيند ،
يا چنان شود كه در چنگال شير درنده گرفتار باشد .
مقتولى را كه آنها بزرگ بدارند و به دست من كشته شود ،