خزرج مىدانند كه در ميان آنها مردى نيكرفتارتراز من نسبت به پدر خود وجود ندارد ؛ پدرم از زمانهاى دور تنها از دست من غذا خورده و شربت نوشيده است ! يا رسول الله ! من مىترسم ديگرى را فرمان دهيد و او را بكشد ، و نفس من به من اجازه ندهد قاتل پدرم را در بين مردم زنده ببينم ، او را بكشم و داخل جهنم گردم . ولى به هر حال عفو و منت شما برتر و بزرگتر خواهد بود .
رسول خدا فرمود : عبدالله ! من قصد كشتن او را ندارم ، و فرمان به آن ندادهام ، و تا زمانى كه در جمع ماست با او به نيكى مصاحبت خواهيم كرد . عبدالله گفت : يا رسول الله ! پدرم را مردم اين شهر [ / مدينه ] نامزد رياست بر خود كردند كه خداوند شما را رسانيد و او را پايين آورد و ما را به شما رفعت داد . او را همراهانى است كه دورهاش كرده و امورى را يادآور مىشوند كه خداوند بر آنها غالب و چيره گشته است .
راوى گويد : عبدالله هنگامى كه از نزد رسول خدا بازگشت و دانست كه پيامبر پدرش را رها كرده و فرمان كشتنش را نداده گفت :
ألا انَّمَا الدُّنيا حَوادثُ تُنتَظر * وَ مِن أعجَبِ الأحداثِ ما قالِهُ عُمَرُ
يشيرُ عَلى مَن عِندَهُ الوَحى هكذا * وَ لَم يستَشِرهُ بِالَّتى تَحلِق الشَّعر
وَ لَو كانَ لِلخَطّابِ ذَنبٌ كَذَنبهِ * فَقُلتُ لَهُ ما قالَ فى وَالِدى كَشَر
غَداة يقولُ ابعَث إلَيه مُحَمّداً * لِيقتُله بِئسَ لَعَمرُك مَا أمَر
فَقُلتُ رَسُولَ اللهِ ان كُنتَ فاعِلًا * كَفَيتُك عَبدَاللهِ لَمحَك بِالبَصَر