درد مىكند ؟ ! فرمود : ديشب شتر مرا بر زمين زد . گفتم : يا رسول الله ! به من اجازه دهيد تا گردن « ابنابى » را بهخاطر سخنانش از تن جدا كنم . رسول خدا فرمود : تو اين كار را مىكنى ؟ گفتم : آرى قسم به آنكه تو را به حق فرستاده ! پيامبر فرمود : اگر چنين شود غرش بسيارى از « يثرب » به نفع او برخيزد . در حالى كه اگر خود آنها را به كشتنش فرمان دهم او را مىكشند . گفتم : يا رسول الله ! پس بفرماييد تا « محمّدبن مسلمه » او را بكشد . فرمود : نبايد مردم بگويند كه محمّد يارانش را كشت !
و در همان شب كه پيامبر از « مريسيع » حركت كردند و سورهى منافقون بر آن حضرت نازل شده بود ، « عبادةبن صامت » از كنار « عبداللهبن ابى » گذشت و بر او سلام نكرد . سپس « اوسبن خولى » بر او گذشت و سلام نكرد . « ابنابى » گفت : شما در اينباره همداستان
شدهايد .
آن دو نزد او بازگشتند و بهخاطر آنچه كرده بود و آنچه در قرآن در تكذيب سخنش نازل شده بود ، او را ملامت و سرزنش كردند ، و اوسبن خولى به او مىگفت : از اين پس تا از آنچه كه بر آنى دست نكشى و بهسوى خدا بازنگردى ، هرگز هيچ چيز تو را تكذيب نمىكنم . ما « زيدبن ارقم » را سرزنش كرديم و به او گفتيم : « تو بر مدرى از قومت دروغ بستهاى . » ولى قرآن نازل گرديد و سخن زيد را تصديق و گفتار تو را تكذيب كرد ! ابنابى گفت : ديگر هيچگاه تكرار نخواهم كرد .
سخنان « عمربن خطاب » با رسول خدا كه گفته بود : « محمّدبن مسلمه را فرمان بده تا سرش را نزد شما آورد » به گوش « عبدالله » فرزند « عبداللهبن ابى » رسيد و او نزد رسول خدا آمد و گفت : يا رسول الله ! اگر بهخاطر آنچه كه از پدرم به شما رسيده قصد كشتن او را داريد . به من فرمان دهيد كه به خدا سوگند پيش از آنكه از اين مجلس برخيزند ، سرش را نزد شما خواهم آورد . به خدا سوگند قبيله
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٥٤