صدق گفتارم را در رؤيا ببيند . زيد پس از آن مىگفت : خداوندا تصديق سخنم را بر پيامبرت نازل فرما ! گويندهاى گفت : يا رسول الله ! « عبّادبن بشر » را فرمان بده تا سرش را براى شما بياورد . رسول خدا اين سخن را نپسنديد . و گفته شده آن گوينده گفت : به « محمدبن مسلمه » بگو تا سرش را براى شما بياورد . پيامبر از او رويگردان شد و فرمود : نبايد مردم بگويند كه محمد يارانش را كشت . گروهى از انصار كه سخن پيامبر را شنيدند و ديدند كه آن پسرك را چگونه دور كرد ، برخاستند و نزد « ابن ابّى » آمدند و او را آگاه كردند . « اوسبن خولى » گفت : اى ابوالخباب ! اگر تو آن را گفتهاى به پيامبر بگو تا برايت استغفار نمايد ، و آن را انكار مكن كه آيتى نازل شود و تكذبيت نمايد ؛ و اگر آن را نگفتهاى نزد رسول خدا برو و از خودت دفاع كن و سوگند ياد كن كه آن را نگفتهاى . « عبداللهبن ابى » به خداوند عظيم سوگند ياد كرد كه چيزى از اين سخنان را نگفته است . سپس نزد رسول خدا سوگند يا د كرد كه من آنچه را كه « زيد » گفته بر زبان نياوردهام ! او كه شريف قوم خود بود و گمان مى كرد سخن درستى گفته در حالى كه مورد سوءظن بود در كنار پيامبر به راه افتاد و باز هم به خدا سوگند ياد كرد كه چيزى نگفته است و رسول خدا كه چنين ديد بهناگاه فرمان حركت داد و در لحظهاى كه هيچگاه سپاه را حركت نمىداد با سرعت به راه افتاد .
سپاهيان آرميده در گرماى شديد ، ناگهان ديدند ، رسول خدا بهقصد حركت بر پشت شتر خويش به نام « قصواء » سوار شده است ، در حالى كه پيش از اين تا هوا خنك نمىشد حركت نمىكرد ولى در اينجا چون ماجراى « ابنابّى » را شنيد ، در همان لحظه به راه افتاد و اولين كسى كه با او ملاقات كرد « اسيدبن حضير » بود كه گفت : سلام و رحمت خدا بر تو باد اى پيامبر ! رسول خدا فرمود : بر تو باد سلام !
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٥٢