اسيد گفت : يا رسول الله ! در لحظهاى ناشناخته و زمانى كه هيچگاه در آن حركت نمىكرديد ، به راه افتادهايد ! پيامبر فرمود : آيا سخنان صاحبتان به شما نرسيده ؟ او گفت : كدام صاحب يا رسول الله ؟ فرمود : « ابنابى » چنين پنداشته كه اگر به مدينه بازگردد ، عزيزان ذليلان را از آن بيرون نمايند . اسيد گفت : يا رسول الله ! شما اگر بخواهيد او را بيرون مىكنيد كه او ذليل است و شما عزيز ، و عزت از آنِ خدا و شما مؤمنان است . سپس گفت : يا رسول الله ! با او مدارا نماييد كه خداوند شما را [ در زمانى ] آورد كه قوم او با جواهرات برايش تاج پادشاهى تنظيم مىكردند و تنها يك مهره آن نزد « يوشع يهودى » مانده بود تا كامل گردد كه او نيز چون آنها را نيازمند آن مىدانست بر ايشان سخت گرفت و خداوند شما را با اين حديث [ / اسلام و قرآن ] بهسوى ما فرستاد . پس او چيزى جز اينكه شما پادشاهىاش را گرفتهايد ، نمىبيند .
راوى گويد : در حالى كه رسول خدا به راه خود ادامه مىداد و « زيدبن ارقم » در رديف او و مركبش مىرفت تا چهرهاش را به پيامبر نشان دهد ، و آن حضرت مركب خويش مىراند و سرعت مىگرفت ، ناگهان وحى بر او نازل گرديد .
زيد گويد : بهناگاه ديدم پيامبر را شدت و سختى فراگرفت و چهرهاش عرق كرد و دستان مركبش سنگين شد به گونهاى كه نمىتوانست حركتشان دهد ؛ فهميدم كه بر رسول خدا وحى مىشود و اميدوار بودم كه تصديق خبرم بر او نازل گردد . گويد : حالت وحى از رسول خدا بر طرف گرديد . و گوش مرا كه بر پشت مركبم سوار بودم گرفت تا از نشيمنگاهم بالا آمدم و فرمود : « پسرك ! گوش تو خوب عمل كرده ، خداوند سخنت را تصديق نمود . » و سوره منافقون از ابتدا : اذا جاءك المنافقون . . . تا انتها دربارهى « ابنابى » نازل گرديد .
عمر گويد : نزد رسول خدا رفتم و او را در سايهى درختى يافتم كه پسركى سياه پشت آن حضرت را مشت مال مىداد . گفتم : يا رسول الله ! مثل اينكه پشت شما
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٥٣