تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
در ميان شهر مكه به ابوسفيان بزرگ قريش فرمان مىدهم ، و او هم فرمان از من فرمانبردار است ! ! و نيز مورخين نوشته‌اند : روزى خليفهء دوم ، عمر در كوچه‌هاى مكه عبور مىكرد . كوچه‌ها را كثيف و آلوده يافت . فرمان داد كه مردم آلودگىهاى مقابل منازل خويش را پاك كنند . چند روز ديگر ، باز معابر را چون گذشته آلوده يافت . با خشم تازيانه برداشته بر سر ابوسفيان كوبيد ! داستان تازيانه خوردن ابوسفيان ، رئيس قريش در جاهليت ، به گوش همسرش هند رسيد . اين ميراث خوار جاهليت ، به ياد شكوه و قدرت مادى آن دوران ، گفت : همين عمر ، به خداى سوگند ! اگر در روزگار پيشين او را تازيانه مىزدى ، شهر مكه زير پاى تو مىلرزيد ! عمر در پاسخ گفت : راست مىگويى ، ليكن خداوند ، به خاطر اسلام گروهى را عزيز و گروه ديگرى را به پستى دچار ساخته است « 1 » . چنان كه ديديم اسلام ابوسفيان را ذليل ساخته و ديگران را نعمت و عزت بخشيد . ناچار در اعماق دل او ، نسبت به اسلام و مسلمين ، چه بسيار كينه‌ها انباشته بود . كينه‌هائى كه گاه و بيگاه ؛ در خلال كلمات وى ، اثرات خود را ظاهر مىساخت . عبدالله‌بن‌زبير مىگويد : با پدرم در جنگ يرموك حضور داشتم ، اما آنقدر كوچك بودم كه جنگ برايم امكان‌پذير نبود . در اثناء نبرد ، گروهى را بر فراز تلى از جنگ بر كنار ديدم . به سوى ايشان رفتم . ابوسفيان را مشاهده كردم كه با چند تن از سران قريش ، در آنجا گرد آمده بودند . اين گروه همه از كسانى بودند كه پس از فتح مكه ، اسلام آورده بودند . من در ميان صحبت آنها رسيدم . آنها هم مرا با چشم كودكى نگريستند ، و چون فكر نمىكردند كه مفهوم كلماتشان را بدرستى دريابم ، بىپروا ، سخن را ادامه دادند و هيچ گونه مجامله و پرده‌پوشى نكردند . آنها بمحض اينكه مسلمانان اندكى عقب مىنشستند و روميان ، تا
هامش
( 1 ) « تهذيب ابن عساكر » 6 / 407 - 406 ، در شرح حال ابوسفيان .