تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
امام مجتبى ( ع ) در جواب به تبسمى بسنده كرد كه او در ماوراى ظواهر ، طرح فتنه‌انگيزانهء معاويه را مىدانست . اما ابوسعيد فرزند عقيل نتوانست آرامش خويش را حفظ كند ، دهان باز كرده گفت : صحبت على و زبير را رها كن . على مردم را به امرى دعوت كرد كه خود در آن امام و پيشوا بود . اما زبير مردم را به امرى دعوت مىنمود كه رياست و پيشوائى آن به عهدهء زنى بود ! ؟ و آنگاه كه دو جبهه رو در رو شدند ، و آتش جنگ شعله كشيد ، و گروهها براى درگيرى آماده شدند ، زبير به صحنهء نبرد پشت كرده و فرار را بر قرار اختيار نمود ، پيش از آنكه حق پيروز شود ، و از حق پيروى كند ، و يا اينكه باطل شكسته وشد ، و تركش گويد ! آن وقت هم مردى او را به چنگ آورد كه با وى مقايسه‌اش ميكردند ، كوچك‌تر از يك وجب زبير به شمار مىآمد . اين چنين مردى سرش را بريد ، و لباسش را غارت كرد . سپس سر بريده را هم براى امام به ارمغان آورد ! اما امام على عليه السلام همچنان كه عادت وى در ركاب پسر عمويش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آبه بود ، در آن روز نيز پيشتاز بود . پس خداى على را مورد رحمت خويش قرار دهد نه زبير را ؟ ! عبدالله‌بن‌زبير گفت : بخداى سوگند اگر كس ديگرى جز تو اين سخنان را بر زبان مىراند ، ميدانست كه با او چه خواهم كرد ! ! فرزند عقيل گفت : آنكس كه تو به ساحتش جسارت ورزيدى ، بزرگوارانه از تو و كلامت روى گردانيد ، و خلاصه من مجبور شدم بجاى او سخن بگويم . خبر اين مجلس و حوداث آن به عائشه بردند . يكروز هنگامى كه ابوسعيد از كنار خانهء وى عبور مىكرد ، عائشه بانگ بر او زد : اى احول و اى خبيث ! آيا تو كسى هستى كه به فرزند خواهر من ، آن سخنان تند را گفته‌اى ! ابوسعيد به اطراف نگريست ، كسى را نديد ، بانگ برداشت : شيطان تو را مىبيند ، و تو قادر نيستى وى را ببينى ! ! عائشه كه گويندهء كلام بود ، از سخن وى بخنده درافتاد ، و گفت : خداى