برادر عزيز خويش را از دست داده بود ، و بدتر از اين ، ديگر ياورى كه به كمك او بتوان نبردى با بنىاميه برپا داشت ، به دست نمىآمد ؛ زيرا در كنار عائشه نه طلحه بود ، و نه زبير و نه محمدبنطلحه و نه عبدالرحمن بن ابى بكر و نه ديگران ! او بدين دو بيت استشهاد مىجست ، و حال خويش را بيان مىكرد :
رفتند آنان كه ممكن بود در سايهء حمايتشان زندگى نمود .
و اينك من ماندهام ،
در ميان كسانى كه چون پوست شخص جذامى ، بىارزشند !
نه نفعى مىبخشند ، و نه اميدى به خيرشان هست . * « 1 »
از همهء اينها گذشته ديگر سن عائشه چنان نبود كه وى قادر باشد ، بر فراز مركب نشيند ، و كوه و در و دشت و بيابان را درنوردد ، و آتش جنگى بزرگ عليه بنى اميه برپا كند . ناگزير به شكل ديگرى دشمنى و كينهء خويش را ابراز مىداشت ، و چنان كه ديديم ، امير اموى مدينه ، نخستين بار به چنگال انتقام او گرفتار شد . عائشه گفتار رسول اكرم ( ص ) را در زمينهء نكوهش و لعن او و پدرش و اين كه او پارهاى از لعنت خداست ، بازگو كرد .
از اين به بعد همين روش ، راهى بود كه او براى آينده در پيش داشت . ما معتقديم كه وى در اين عصر ، تنها به يادآوردن بازگو كردن احاديثى كه نكوهش و مذمت بنىاميه را در برداشت ، اكتفا نمىكرد . بلكه آنچه را كه در فضيلت خاندان رسول ، حضرت على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام ، از حضرتش شنيده بود ، ابراز مىداشت ؛ زيرا در آن روزگار چيزى سختتر از بازگوئى و فضائل اين خاندان ، براى بنىاميه وجود نداشت ، و اين عمل ، سخت آنها را در هم مىكوبيد ، و دماغشان را به خاك مىماليد ، و حضرت حسين ( ع ) آخرين فرد از اين گروه و برترين فرد از مسلمانان در آن روز - را در دلها بيشتر جاى
هامش
( 1 )ذهب الذين يعاش فى اكناهم * و بقيت فى خلف كجلد الاجربلا ينفقون و لا يرجى خيرهم * و يعاب قائلهم و ان لم يشغب