براى حج به حجاز آمده و به مدين رفت . ما در گذشته مختصرى از حوادثى كه پس از ورود او در مدينه اتفاق افتاد ، بازگفتهايم ، و اينك نيز به پارهاى ديگر اشاره مىكنيم .
ابن عبدالبر در كتاب استيعاب مىنويسد : معاويه در مسجد پيامبر بر فراز منبر نشست ، و مردم را به بيعت با يزيد خواند . اما حضرت حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير و عبدالرحمن بن ابىبكر اعتراض كردند ، ميان ايشان سخنها رد و بدل شد . فرزند ابوبكر گفت : اى معاويه آيا خلافت به « امپراطورى » تبديل يافته است يعنى آنگاه كه امپراطور و سلطانى از جهان رفت ، امپراطور ديگرى جانشين او مىشود ، و هيچ گونه بيعت و رضايت مردم در كار نيست ، ما هرگز بدين كار تن در نمىدهيم .
شبانگاه معاويه صد هزار درهم براى وى فرستاد ، تا او را به بيعت با يزيد راضى نمايد . اما عبدالرحمن از پذيرفتن پولها خوددارى كرد و گفت : من دين خويش را به دنيا نفروشم ؟ هرگز ! سپس از مدينه خارج شده به شهر مكه رفت . اما به زودى قبل از اين كه بيعت يزيد سرانجام گيرد ، و همگانى شود ، از دنيا رفت « 1 » .
ابن عبدالبر اضافه مىكند : عبدالرحمن در حوالى مكه به مرگى ناگهانى جان سپرد . محل مرگ او سرزمينى به نام « حبشى » بود كه در ده ميلى مكه قرار داشت . او را همان جا به خاك سپردند . مىگويند : وى در خواب جان سپرده است . اما آنگاه كه خبر مرگ نا به هنگام او را به عائشه دادند ، آمادهء سفر شده و به سوى مكه حركت كرد . پس از رسيدن به حبشى در كنار گور او ايستاد ، و بر وى كه برادر تنىاش بود ، سخت گريه كرد ، و اين اشعار را در رثاى او بر زبان جارى ساخت :
ما دو تن ، روزگاران دراز همچون دو نديم پادشاه حيره « جذيمه » بوديم .
كه سخت به يكديگر علاقمند و هميشه با هم همراه بودند ،
تا آنجا كه مىگفتند اينان هرگز از هم جدا نخواهند شد .
هامش
( 1 ) « الاستيعاب » 2 / 373 + « اسدالغابه » 3 / 306 + « الاصابه » 2 / 400 + « شذرات الذهب » / حوادث سال 53 .