7 پشيمانى عائشه از جنگ جمل
ان اليوم الجمل لمعترض في حلقي
« آه ! جنگ جمل ، مانند استخوانى در گلويم مانده است ! ! »
عائشه
ابوجندبه مردى كوفى است . او داستان ملاقات خود را با عائشه به اين صورت نقل مىكند : پس از اين كه به منزل امالمؤمنين رفته و در حضورش قرار گرفتم ، پرسيد : تو كيستى ؟
گفتم : مردى از قبيلهء « ازد » هستم كه در كوفه سكونت دارم .
پرسيد : آيا در جنگ جمل شركت داشتى ؟
گفتم : بلى !
پرسيد : آيا عليه ما بودى يا به همراه ما مىجنگيدى ؟
گفتم : عليه شما نبرد مىكردم !
گفت : آيا آن كس كه در رجز خود مىگفت : « اى مادر عزيز ، اى بهترين مادرانى كه مىشناسيم ! » مىشناسى ؟
گفتم : بلى ! او پسر عموى من بود . آنگاه چنان گريست كه من گمان كردم ، هرگز آرام نخواهد شد ! ! « 1 » .
ابن اثير مىنويسد : روزى در حضور عائشه ، نامى از هنگامهء جنگ جمل به
هامش
( 1 ) « طبرى » 5 / 11 ، در حوادث جنگ جمل .