چيزى دربارهء ما خانواده نازل نكرده است ، مگر آن جا كه بىگناهى مرا در داستان افك بيان فرموده است « 1 » .
ابن اثير مورخ مشهور اين داستان را چنين مىنگارد : كه معاويه براى بيعت يزيد ، به حاكم خويش مروان نامهاى نگاشت . مروان به دنبال فرمان او ، براى سخنرانى برپاى خاست ، و گفت : اميرالمؤمنين معاويه ، براى شما وليعهدى تعيين كرده است ، و در اين كار در خيرخواهى كوتاهى ننموده او فرزندش يزيد را براى اين مقام نامزد كرده است !
عبدالرحمن از جاى برخاست ، و گفت : دروغ گفتى اى مروان ، و هم معاويه دروغ گفت ! ! شما صلاح مردم را در نظر نگرفتيد . بلكه مىخواهيد كه خلافت را به صورت « امپراطورى » درآوريد و به راه و روش كسرىها و قيصرها عمل كنيد كه چون امپراطورى جان سپرد ، امپراطورى ديگر به جاى وى بنشيند !
مروان روى به مردم كرده گفت : اين همان كس است كه قرآن دربارهاش چنين مىگويد : « آن كس كه به پدر و مادر خويش گفت : اف بر شما ، آيا مرا تهديد مىكنيد » عائشه صداى او و گفتهاش را در پس پرده شنيد ، همان جا از جاى برخاست ، و گفت : اى مروان ! اى مروان !
مردم همه سكوت كردند . مروان به ناچار روى بدان سوى كرد . عائشه پس از درنگى كوتاه گفت : آيا تو آن كس هستى كه به عبدالرحمن گفتى كه دربارهء او قرآن به نكوهش نازل شده است ؟ دروغ گفتى ! بخداى سوگند او آن كس نيست ، و ديگرى مخاطب آيه مىباشد . اما تو پارهاى از لعنت خدا هستى ! « 2 » .
بنا به روايت ديگر گفت : دروغ مىگويد ، بخداى سوگند ! عبدالرحمن آن كس كه او گفت نيست ! لكن رسول خداى پدر مروان را در آن هنگام كه مروان در صلب او بود ، لعنت كرد . از اين رو مروان پارهاى از لعنت خدا مىباشد .
بدين سان ديگر مروان قدرت نيافت براى بيعت بگيرد ، و اين وظيفهء خطير ! ! به دوش خود معاويه قرار گرفت . پس از گذشت زمانى معاويه به ظاهر
هامش
( 1 ) « صحيح بخارى » 3 / 126 ، در تفسير سورهء احقاف .
( 2 ) « ابن اثير » 3 / 199 ، در حوادث سال 56 . تفصيل اين داستان را در كتابهاى زير بنگريد :
« الاغانى » 16 / 91 - 90 + « المستدرك » 4 / 481 + « ابن كثير » 8 / 89 + « الاجابه » / 141 + « تهذيب ابن عساكر » 4 / 226 ، در ترجمه عبدالرحمن + و نيز در شرح حال حكم بن ابىالعاص در الاستيعاب و اسدالغابه و الاصابه .