و سپس مرد ديگر را مورد خطاب قرار داده ، گفت : اى برادر ربيعى * « 1 » ! دربارهء على چه مىگوئى ؟
مرد در پاسخ گفت : مرا واگذار ، و از اين سؤال در گذر كه به نفع تو خواهد بود !
معاويه گفت : بخداى سوگند ! تو را وا نخواهم گذارد .
مرد كوفى دليرانه اظهار داشت : شهادت مىدهم على مردى بود كه بسيار ياد خدا مىكرد . او از امر كنندگان به حق بود . عدالت را به پاى مىداشت . و از لغزشهاى مردم در مىگذشت .
معاويه پرسيد : دربارهء عثمان چه مىگوئى ؟
گفت : او نخستين كس بود كه درهاى ستم را بگشود ، و راههاى حق را مسدود ساخت ! ؟
معاويه گفت : خود را بكشتن دادى !
شير مرد كوفى در پاسخ اظهار نمود : خير ! من تو را كشتم ! ! ! سپس گفت : در اين سرزمين از قبيل . ربيعه كسى نيست كه فرياد رس من باشد .
آنگاه معاويه فرمان داد كه او را به نزد زياد بن ابيه فرستند ، و به او دستور نوشت كه اين مرد را به بدترين شكل به قتل برساند . فرماندار ناجوانمرد و سنگدل معاويه هم ، فرمان او را بر چشم نهاد ، و مرد كوفى را به جرم هواخواهى و عشق به امام اميرالمؤمنين زنده زنده در گور كرد ! ! « 2 » خداى روانش را شاد گرداناد !
ابن عبدالبر در كتاب مشهور خويش « الاستيعاب » مىنويسد : حجر به افراد خانوادهاش كه در قربانگاه او حضور داشتند ، سفارش كرد كه اين زنجيرهاى آهنين را از بدنم بر مداريد ، و خونها را از اعضاء و جوارحم مشوئيد ، تا به همين شكل معاويه را در كنار صراط ملاقات كرده از او در محضر الهى دادخواهى كنم ! ؟ « 3 » * * « 4 »
هامش
( 1 ) * ربيعى با ياء نسبت ، به كسى گويند كه به قبيلهء ربيعه منسوب باشد .
( 2 ) « طبرى » 6 / 155 - 160 ، با اختصار در حوادث سال 51 + « ابن اثير » 3 / 209 - 202 + « الاغانى » 16 / 10 + « ابن عساكر » 2 / 379 .
( 3 ) « الاستيعاب » ، شرح حال 547 + « اسدالغابه » 1 / 386 - 385 . اين مرد از بزرگان صحابه بود . در سالهاى آخر حيات رسول به نزد او آمده پذيراى اسلام شد . وى در جنگ قادسيه شركت داشت ، و ملقب به حجر الخير بود .
( 4 ) * * داستان حجر و همدستانش در ج 3 عبدالله بن سبا به تفصيل ذكر شده است .