مرا واگذاريد كه وضوئى بسازم ، و نمازى به جاى آورم كه من هيچ گاه وضو نساختم مگر اينكه به دنبال آن نماز گزاردم ! ؟
اجازهاش دادند ، تا نماز بخواند . نمازى نه چندان طولانى خواند . سپس از جاى برخاستعه گفت : بخداى سوگند ! من در طول حيات خويش نمازى سبكتر و كوتاهتر از اين نماز نگزارده بودم ، و اگر شما نمىپنداشتيد كه من از مرگ مىهراسم بدون شك ، بيش از اين نمازم به طول مىانجاميد . آنگاه چند لحظه با خداى خويش چنين مناجات كرد :
پروردگارا ! من شكايت از امت مسلمان را به تو مىبرم . . . سپس گفت : بخداى سوگند ! اگر شما مرا در اين سرزمين بكشيد ، نخستين مسلمانى كه در اين سرزمين تكبير گفته است ، و اولين جنگجو و مجاهد مسلمانى كه بدان پاى نهاده است ، بقتل رسانيدهايد ! !
آنگاه جلاد با شمشير آخته به سوى او آمد . بدن حجر لرزشى خفيف به خود گرفت . گفتند : تو كه فكر مىكردى از مرگ هراسى ندارى . از دوستت بيزارى بجو ، تا جانت خلاصى يابد !
گفت : آخر چگونه من نهراسم ، قبرى حفر شده و كفنى آماده و شمشيرى آخته در برابر خويش مشاهده مىكنم ؟ اما اگر از مرگ نيز بهراسم ، چيزى كه خدايم را به خشم بياورد ، بر زبان جارى نخواهم ساخت ! ؟
آن مرد پايدار در خداپرستى و شش تن از يارانش را ، به قتل رسانيد . اما دو تن از ياران حجر به مأمورين اظهار داشتند : ما را به نزد معاويه بازفرستيد ، ما دربارهء اين مرد ( امام اميرالمؤمنين عليه السلام ) همان رأى معاويه را داريم . آن دو را به نزد معاويه بردند او روى به يكى از آنها كرده ، گفت : آيا از دينى كه على بدان خداى را پرستيده بيزارى و دورى مىجوئى ؟
مرد سكوت كرد . كسانى از خويشاوندانش بودند از وى شفاعت كنند . معاويه آزادش نموده و فرمان داد او را به شهر موصل ( در شمال عراق ) تبعيد كنند
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٦٤