تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
كوفه تكرار مىگرديد . زياد بدگوئى مىنمود . حجر شير دل جواب مىداد . مورخين مىنويسند : روزى سخنرانى و خطبهء زيادبن‌ابيه بسيار به طول انجاميد . حجر هراسان از اين كه وقت نماز به تأخير نيافتد ، فرياد برآورد : نماز ! اما زياد به فرياد او گوش نسپرد ، و به سخن خود ادامه داد . ديگر بار فرياد حجر برخاست ، و نماز را به ياد آورد . زياد اعتنايى نمىكرد . بار سوم هم به همين ترتيب گذشت . سرانجام حجر كفى از ريگ‌هاى زمين برداشته و به سوى زياد پاشيد ، و براى انجام نماز از جاى برخاست . مردم نيز از جاى برخاستند . زياد ناگزير شد از سخن گفتن دست برداشته و با آنها نماز بگزارد . پس از تمام شدن نماز ، فرمان داد : شرطه‌ها حجر را بياورند . اما خويشاوندان حجر - قبيلهء كنده - از وى دفاع كرده او را مخفى داشتند ؛ لذا مأمورين حكومتى قدرت دستگيرى حجر را پيدا نمىكردند . زياد ناگزير حيله‌اى انديشيد ، و در صحبت با سران قبيلهء كنده چنين اظهار داشت كه ما حجر را امان مىدهيم ، و او را به نزد معاويه مىفرستيم ، تا وى درباره‌اش تصميم بگيرد . آن‌ها پذيرفتند . زياد ، حجر و يازده تن از يارانش را زندانى كرد . آنگاه شهادتنامه‌هائى از مردان خود فروخته و مشهور شهر ترتيب داد كه حجر و ياران او ، خليفه معاويه ! ! را ناسزا گفته و مردم را به جنگ با او و اخراج حاكمش دعوت كرده‌اند ! ؟ در ميان امضاها كه به زير شهادتنامه قرار داده بودند ، نام شريح بن هانى ، قاضى شهر نيز به چشم مىخورد . زياد مقصران ! را با شهادتنامه به نزد معاويه فرستاد . شريح كه از امضاى دروغين و ساختگى خود ، برپاى شهادتنامه اطلاع يافت ، از شهر خارج شده و خود را بدينشان رسانيد ، و نامه‌اى به معاويه نوشته و به همراهشان فرستاد . هنگامى كه مأمورين زياد ، حجر و يارانش را به نزد معاويه آوردند ،