اسلامى به زير فرمان معاويه در آمد ، باز هم تنها جاى باقى مانده ، فارس بود كه در زير فرمان زياد به هيچ وجه نفوذ پذير نبوده ، و به زير فرمان حكومت اموى نمىرفت .
از اين رو معاويه ، مغيرهبنشعبه را احضار كرد كه او در گذشته با زياد دوستى داشت * « 1 » آنگاه براى او نظر خويش را بازگفت : زياد مردى است هوشمند و نيرومند ، و اكنون نيز بر حكومت فارس نشسته و با اموال فراوان آنجا و دژهاى مستحكمش ، راه نفوذ را بر ما بسته است ، و من به هيچ وجه ايمن از اين نيستم كه با مردى از خاندان رسول بيعت كند ، و گرفتارىهاى ما و جنگ و نبرد ، ديگر بار آغاز گردد . سپس نقشهء خود را در زمينهء صيد زياد براى مغيره گفت ، و او را به نزد وى روانه كرد .
مغيره پس از دريافت نظر و طرح حيلهگرانهء معاويه ، به نزد دوستش زياد مسافرت كرد ، و پس از اينكه مدتى با هم نشستند ، به دو گفتند : اكنون اوضاع جهان اسلام دگرگون شده و با دوران گذشته بسيار اختلاف پيدا كرده است ، و تنها كسى كه مىتواند به سوى خلافت دست دراز كند ، حسن بن على مىباشد ، ولى او با معاويه متاركه و صلح كرده است . تو قبل از به وجود آمدن هر خطرى ، بهتر است كه براى خود پناه مطمئنى بدست آورى .
زياد گفت : نظر خودت را بگو ، به فكر تو من چكار بايستى انجام دهم ؟ مغيره پاسخ داد : من فكر مىكنم ، بهتر است تو نسب خويش را به خاندان اموى پيوند زنى ، و ميان خود و معاويه ارتباط و بستگى خويشاوندى ايجاد نمائى !
هامش
( 1 ) * دوستى آن دو با هم از آن روز بوده كه زياد در داستان زناى مغيره ، بنا بر تمايل خليفهء وقت عمربنخطاب ، شهادت صريح بر زنا نداد ، و خليفه ، حد زنا را از مغيره ساقط كرده بر سه شاهد ديگر غير از زياد ، حد جارى ساخت ( رجوع شود به فصل زناى مغيره در « عبداللهبنسباء » / ج 1 )