اينجا هم راه ديگرى جز راههاى دنيا پسند در پيش نگرفت ! ؟
زيادبنابيه ، از نظر پدر به ظاهر فرزند غلامى عبيد نام بود كه با زنى موسوم به سميه از روسپيان مشهور اردواج كرده و مدتى بعد زياد بديشان افزوده گشته بود . زياد بدين ترتيب از نظر خانوادگى در جامعهء عربى ، به هيچ وجه ارزشى نداشت . پدرش مردى بشمار مىآمد كه از نظرگاه عرف و عادات اعراب ، پست شمرده مىشد . غلامى بود كه از نظر نژادى ، خون عربى نداشت . بنابراين هم از جهت بردگى پدرش و هم از تظر غير عربى بودنش ، تحقير مىشد ! اين مسئله ناگزير براى زياد كه رفته رفته سرشناس نيز شده بود ، بشدت رنج و تلخى ببار مىآورد ، و رهائى از آن ، آرزوئى تند و نارسيدنى در دلش بوجود مىآورد .
معاويه از همهء اين مسائل آگاه بود . از اين رو نقشهاى طرح كرد كه زياد از آن به هيچ وجه نتواند بگريزد . باصطلاح ، انگشت به روى مركز درد گذاشت ، و با پيشنهاد اينكه او را برادر خود معرفى كند ، راضيش ساخت كه اطاعت حكومت اموى را بپذيرد ، و از عصيان و سرپيچى خوددارى نمايد .
از آن طرف ، زياد مىديد كه از حيث نسب ، به واسطهء برادرى با معاويه به مشهورترين و قدرتمندترين قبايل عرب انتقال مىيابد ، و پدرش ديگر ، غلامى عبيد نام نخواهد بود كه ابوسفيان رئيس قريش ، پدر او معاويه محسوب مىگرديد ! او تا ديروز مردى عادى از تودهء مردم بود ، اما امروز برادر خليفهء وقت گرديده است * « 1 »
مسعودى و ابناثير و ديگر مورخين مشهور ، داستان پيوند يافتن زياد را
هامش
( 1 ) * ارزش نژادى و خونى و رنگ پوست ، در يك اجتماع صد در صد اسلامى ، و هيچ وجه به حساب نمىآيد . تنها علم و عمل و تقوا ملاك برترى است ، آن هم برترى نزد خداوند ! اما چون با وفات پيامبر ( ص ) مردم هر لحظه از اسلام دور تر مىشدند ، رفتهرفته اين گونه مفاهيم جاهلى در جوامع به ظاهر اسلامى رنگ و رج تازهائى مىيافت . زياد نيز بر همين اساس فكر مىكرد ، و سرانجام اين فكر ضد اسلامى او را تا دوزخ عصيان و گناه و تا جهنم ستمگرى و ضد انسانيت كشانيد !