تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
زياد گفت : مىگوئى من شاخه‌اى را در غير جايگاه اصلى خودش قرار دهم ! ! صحبت دو دوست بدين شكل پايان يافت ، ولى خوى عربى و ارزشى كه عرب براى خون و اصالت نژادى قائل بود زياد را راحت نگذارد . به خوبى مىتوان جنگ عظيمى كه اين سخنان در عرضهء وجدان وقلب او بوجود آورد ، تصور نمود . به ويژه كه مسئلهء از دست رفتن حكومت و در خطر افتادن جان هم مطرح بود . عاقبت زياد مغلوب شد ، و عزم كرد كه نظر و پيشنهاد نغيره را بپذيرد . از اين رو از مركز فرماندهى خود كوچ كرده و به سوى دمشق حركت نمود . مسافرت دور و دراز زياد به پايان رسيد ، و وى به پايتخت اموى وارد شد . پس از ورود وى ، خواهر معاويه « جويريه » طبق دستور برادر خويش ، به دنبال او فرستاد ، و در مجلس ملاقات پوشش از سر خويش بدور كرده موى خود را در برابر زياد آشكار ساخت . به دنبال آن گفت : تو برادر من هستى . لذا ديگر پوشش سر و رو براى من در برابر تو لازم نمىباشد ! ؟ من اين واقعيت را از ابومريم سلّولى شنيده‌ام . ملاقات حساب شدهء جويريه با زياد ، اثرات خويش را در روح و جان او بجاى گذارد . در تعقيب آن ، معاويه دستور داد ، در مسجد جامع شهر دمشق ، اجتماعى تشكيل شده و زياد در آن شركت نمايد . شاهدها نيز حضور بهم رساندند . يك تن از جملهء آنها ، ابومريم سلّولى بود . معاويه رو به ابومريم كرده گفت : تو چگونه و به چه چيز شهادت مىدهى ؟ ابومريم برخاسته اظهار داشت : من شهادت مىدهم كه در دوران جاهليت هنگامى كه من خمّار و مى فروش بودم ، روزى ابوسفيان به طائف آمده به من مراجعه نمود ، تا براى او زنى روسپى فراهم كنم ! به دو گفتم : اينك جز كنيزك حرث‌بن‌كلده ، يعنى سمّيه كسى ديگر را در اختيار ندارم ! ابوسفيان گفت : او را بياور اگر چه زنى كثيف و بد بو است ! !