بود ، نبرد را به نفع لشگر عراق پايان دهد ، و از سوى ديگر اشعث و يارانش به سختى امام را تحت فشار قرار داده بودند كه اشتر را فرمان بازگشت دهد . امام كس فرستاد كه مالك بازگردد . مالك گفت : به امام عرضه بدار ، اين نه ساعتى است كه مرا از جبهه بازگردانى ، من به خداوند اميداورم كه به زودى پيروزى را دريابم .
فرستاده به نزد امام بازگشت ، و سخن امام را بازگو كرد . در همان لحظات ، گرد و غبار شديد و بانگ و خروش رزمآوران در ميدان نبرد بالا گرفت . پيروزى لشگر عراق و شكست لشگر شام نمايان گرديد . آنان كه امام ( ع ) را چون نگين انگشترى در ميان گرفته بودند ، فريادشان برخاست ، و به امام گفتند :
شما به اشتر فرمان داديد كه آتش جنگ را برافروزد ؟
امام فرمود : واى بر شما مگر من با فرستادهام پنهانى سخن گفتم ، مگر نه اين بود كه در برابر شما و با صداى بلند دستور دادم ! ؟
گفتند : پيغام ده كه لشگر اشتر بازگردد ، و گر نه از تو جدا مىشويم !
امام نزد اشتر فرستاد : باز گرد كه فتنه و آشوب به پا شده است . اشتر گفت : چرا ؟ به خاطر اين قرآنها كه سر نيزه كردند ، اين گونه آشوب مىكنند ؟
فرستاده گفت : آرى !
اشتر گفت : بخداى سوگند ! مىترسم اين كار ميان ما اختلاف افكند ، عملى كه با اشارهء فرزند « نابغه » * « 1 » انجام گرفته است ما را به اين بست بكشاند ! آه ! آيا نمىبينى كه خداوند چگونه پيروزى را نصيب ما كرده ! آيا سزاوار است در چنين لحظهاى از ميدان جنگ باز كردم ؟ !
هامش
( 1 ) * « نابغه » مادر عمرو عاص از روسپيان بنام مكه در عصر جاهليت بوده است . بدين سبب مخالفان او را به طعنهابنالنابغه مىناميدند .