با اميرالمؤمنين انجام شد ، معاويه از كوتاهىهايش دربارهء عثمان سخت پشيمان شد ، زيرا شاهد خلافت را كاملا از دسترس خويش بدور مىديد . لذا برنامهء تازهاى انديشيد ، و حيلهاى نو طرح كرد . به طلحه و زبير پنهانى نامه نوشت ، كوشيد كه آرزوى خلافت را چون بذرى در دلهايشان بكارد !
اين دو هواپرست بودند ، و پول دوست . شيرينى ثروت و مكنت را در ايام خلافت عثمان چشيده بودند « 1 » . لذا به زودى طرح سياهكارانهء معاويه را پذيرفتند . نقشهء معاويه اين بود كه آنها را كه در آنروزگار مردمانى صاحب نفوذ و اعتبار به شمار مىآمدند - به جنگ با امام وادار نمايد . البته خونخواهى عثمان ، خليفهء مظلوم ! نيز براى آنها بهانهء خوبى بود . طلحه و زبير مغلوب حيلهء معاويه شده ، جنگ خونبار جمل را برپا ساختند ، و چنان كه در گذشته ديديم * « 2 » در اوان جنگ طلحه كشته شد ، و زبير نيز كناره كرده بود ، بدست مردى تميمى ، ناجوانمردانه ، بقتل رسيد . « 3 » بدين وسيله ، دو تن از نيرومندترين رقباى معاويه براى خلافت از ميدان خارج شدند . آرى از هر جبهه كسى كشته مىشد ، معاويه قدمى تازه به سوى كرسى خلافت برمىداشت .
امام اميرالمؤمنين عليه السلام ، پس از اين كه به خلافت تشست ، پيام برندهاى به نام جرير به سوى معاويه فرستاد ، و از او بيعت خواست . معاويه به جرير گفت : به رفيقت بنويس كه من به دو شرط حاضرم در برابرش تسليم شده ، بيعتش را پذيرا باشم : اولا شام و مصر را در تيول من قرار دهد و خراج آن دو سرزمين از آن من باشد ، ثانياً آنگاه كه مرگش فرا رسد ، براى هيچ كس به گردن من بيعتى نگذارد ! ؟
از اين عبارت به خوبى اشتياق شديد معاويه ، به خلافت ، آشكار است . او مىدانست كه با اميرالمؤمنين ( ع ) نمىتواند رقابت كند ، زيرا هيچ يك از فضائلى كه در امام ، آن موقع شناخته مىشد ، و معاويه بدان آگاهى داشت ، در او نبود . وى
هامش
( 1 ) « مروج الذهب » 2 / 333 - 332 ، چ دارالاندلس + « اسدالغابه » 2 / 198 - 3 / 61 .
( 2 ) به مجلد دوم از ترجمهء اين كتاب رجوع شود . ( ص 192 - 182 )
( 3 ) « شرح النهج » 2 / 581 - 580 .