به شهر حمص روانه كند . اين عمل انجام شد « 1 » .
مدائنى مورخ مشهور قرون اوليه اسلام ، نقل مىكند كه اينان با معاويه در شام مجالسى داشتند كه در آنها با يكديگر بدرازا سخن گفته بودند .
از جمله ، روزى معاويه در ضمن گفتگو بديشان گفت : قريشيان همه مىدانند كه ابوسفيان بزرگترين و فرزند بزرگوارترين فرد آنها مىباشد ! مگر پيامبر كه خداوند وى را برگزيد و گرامى داشت . اگر ابوسفيان پدر همهء مردمان بود ، همگان مردانى بزرگ و حليم و بردبار بودند ! ؟ .
صعصهبنصوحان ، بىدرنگ در جواب وى گفت : دروغ گفتى اى معاويه ! مردم با كسى بوجود آورده ( آدم - ع ) كه از ابوسفيان به طور قطع بهتر بوده است . مردى كه خداوند او را به دست قدرت خويش خلق فرمود ، و از روح خويش در او دميد ، و فرشتگان را مأمور ساخت كه به دو سجده كنند . اما با وجود اين در ميان فرزندانش ، نيكوكار و بدكار و زيرك ئ احمق پديد آمده است ، و همه بيك شكل نيستند « 2 » .
معاويه چنان كه ديدم از ماندن صحابه و ياران راستين رسول ( ص ) ، افرادى چون ابوذر و عباده در شام ناراحت بود ، و همچنين نمىخواست تابعين و قاريان قرآن و نيكان و اهل پرهيز در اين شهر اقامت كنند . اين مسئله چنان او را رنج مىداد كه شكوه و شكايت به سوى خليفه عثمان مىبرد . او مىترسيد كه اينان حقايقى از اسلام را كه از مردم پنهان مانده بود ، برايشان بازگو كنند ، و احكام خدا را به مردم بشناسانند ، آنوقت ديگر معاويه نتواند چون گذشته همانند جباران روزگار ، قيصرها و كسرىها زندگانى خودكامهء خويش را ادامه دهد .
هامش
( 1 ) مدارك پيشين 5 / 43 .
( 2 ) « طبرى » 5 / 90 - 88 + « ابناثير » 3 / 60 - 57 + « شرح النهج » 1 / 160 - 158 .