تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
ما خاندان ضبه در برابر مادر ، آنچنان رزم مىداديم كه و پيروانش به حمايت ديگران نيازى نداشتند . واى بر ما كه قبيله تيم از قبيله‌اى كه يك مشت غلامان و كنيزان بيش نبودند تبعيت نموديم . « 1 » او در حال مرگ و جان كندن بود و در آن حال اشعارى مىسرود من به تعجب از وى پرسيدم كه اى مرد ! حالا چه وقت شعر گفتن است « لا إله الا الله » بگو كلمهء توحيد و شهادتين بر زبا ن جارى كن ، در جوابم گفت : اى پسر زن گنديده ! تو چه مىگوئى ؟ تو مىخواهى من در لحظهء مرگ اظهار زبونى و بيچارگى كنم ؟ خواستم از آن مرد عجيب دور شوم گفت شهادتين به من تلقين كن نزديك او آمدم تا شهادتين تلقيتش كنم ، گفت : باز هم نزديك بيا ، نزديكتر رفتم آنگاه از جاى خود بسرعت حركت نمود لاله گوشم را بدندان گرفت و از بيخ درآورد فرياد كشيدم زبان به لعن و ناسزايش گشودم او گفت از لعن و ناسزا برايت چه سود ؟ اگر پيش مادرت رفتى و از تو پرسيد كه چه كسى تو را به اين روز سياه درآورده است در جواب او بگو : « عميربن‌اهلب‌ضبى » همان عميرى كه از عايشه از آن زن رياست دوستى كه مىخواست اميرمؤمنان شود گول خورد « 2 » . طبرى اين داستان را چنين آورده است كه يكى از ياران على مىگويد من در ميدان جنگ مردى از ياران عايشه را ديدم كه با بدن مجروح و خونين افتاده بود و آخرين دقايق عمر خود را مىگذرانيد و در آنحال به اشعارى زمزمه مىكرد ، چشم او كه به من افتاد گفت : بيا شهادتين به من تلقين كن پيش وى رفتم ، پرسيد از مردم كدام شهر و ملتى ؟ گفتم اهل كوفه هستم ، گفت سر خود را نزديك من بياور تا سخنت را بهتر بشنوم ، سرم را به طرف او بردم ناگه از جاى خود پريد و گوشم را بدندان گرفت و از بيخش درآورد . « 3 »
هامش
( 1 )لقد روادتنا حومه الموت * فلم ننصرف الا و نحن رواء لقد كان عن نصر ابن ضبه امه * و شيعتها مندوحه و غناء اطعنا بنى تيم ابن مره شقوه * و هل تيم الا اعبد و اماء( 2 ) مروج الذهب در حاشيه كامل : 5 / 199 - كامل ابن اثير : 3 / 100 ( 3 ) طبرى : 5 / 213 .