« فاصطلم اذني »
گوشم را از بيخ بركند .
( قهرمان داستان )
يك داستان عجيب
مدائنى تاريخنويس معروف چنين مىنگارد كه :
راوى مىگويد : من در بصره مرد گوش كندهئى را ديدم و از وى علت ضايعه را پرسيدم در پاسخم چنين گفت كه من در جنگ جمل پس از پايان نبرد در ميدان ، ميان كشتهشدگان مىگشتم و آنان را از نزديك تماشا مىكردم ، در آن هنگام چشمم به مردى افتاد كه هنوز رمقى داشت و سر خود را حركت مىداد و اشعارى بدين مضمون مىخواند :
مادر ما عايشه ما را به مرگ و هلاكت كشانيد ، با اين حال ، ما از فرمان وى روى گردان نبوديم .
و از جنگ و جانبازى در پيشاپيش او سير نمىگشتيم تا با مرگ سيراب شديم .